من تو رابطه ام با ادما، با اطرفیام با غریبه ها، زیاد پیچیده نیستم. ادما رو دوست دارم تا وقتی که یه چیزی برینه تو این دوست داشتنه. من بابا مامانم رو دوست دارم، ارمان رو دوست دارم، اون دختر اکراینیه با اون لهجه ی بامزه اش رو دوست دارم، میثم رو با درک نکردناش دوست دارم، مرد سیبیلوی سیگارفروش رو دوست دارم، من حتی اون دختره که تو تاکسی نشسته بود و نمی شناختمش رو دوست دارم. شباهت همه ی این دوست داشتن ها هم اینه که نمی تونم دل ببندم بهشون. دل ببندم هم نهایتش می شه مامان-بابا، می شه ارمان. وابسته نمی شم، دل نمی تونم ببندم همونجور که نمی تونم زیاد تو چشاشون نگاه کنم. ولی به تو دل بستم، درست همونجوری که می تونم زل بزنم تو چشات.