امروز یه سری حرفا همش تو سرمه. حرفای آنا که می گفت با چی بجنگم. یا الهام که می گفت سیگار می خوام. یاد حرفای خودم. یاد این که دوس نداشتم اونا گه بودن لحظه های منو تجربه کنن. یاد امید دادن های الکی. یاد این که می گفتم این جوری نباش. خوب باش. اخرش هم می رسیدم به این که دیگه بد جور ریدم. به این که؛ تو که خودت نمی تونی کنترل داشته باشی رو خیلی چیزا، گه می خوری به دیگران امید می دی.