{ About Us }  
 

Monday, June 25, 2007


باید با حقیقیقت کنار اومد. وقتی نباشی کار زیادی از دستم بر نمیاد؛ هرچقدر هم که تلاش کنم و بجنگم، نهایتش ختم می شه به کنج اتاق. زانوهامو بغل می کنم و مث ادمای بی عرضه می زنم زیر گریه. به فاصله ی زمانی هم سیگار رو شن می کنم. که گریه هام یادم بره، که یادم بره هیچ چیز این قضیه دست من نیست، که یادم بره هیچ کاری نمی تونم بکنم. اخر هر سیگار هم باز همه چیز اوار می شه رو سرم. بازم همه چیز تکرار می شه. گریه، سیگار، گریه... اونقدر این پریود ادامه پیدا می کنه تا بوی گند همه جا رو احاطه کنه. بعد می زنم بیرون. هدفون رو می کنم تو گوشم. تمام فکرم می شه کف خیابون و خط ها رو دنبال می کنم. مقصد مهم نیست، مهم همون لحظه اس و اون خطی که دارم دنبال می کنم. با صدای یه ترمز، یا یه بوق، یا فحش های اب نکشیده ی یه حرومزاده همه چیز کات می شه. دور و برم رو برنداز می کنم. هیچ چیز برام اشنا نیست. می فهمم که گم شدم. مقصد همین جاس. همین جهنمی که توش هستم.
اره! من با احساساتم زندگی می کنم، حقیقت همینه.

  Ho-Z | 12:30 PM |