{ About Us }  
 

Friday, March 16, 2007


بارانی که می بارد و قصد پایان ندارد مدام این نکته را یاداور می شود که دخترکی در گوشه ای از این شهر غم و تنهایی اش را مخلوط می کند و ان قدر این معجون را هم می زند که دیگر نه کوله بار غم اش پیدا باشد، نه گونه های خیس اش. اندوه اش را در خنده هایش چال می کند و تنهایی اش را در کلماتی که به سرعت ادایشان می کند پنهان. خود را به دست فراموشی می سپارد و هم درد من می شود که اندکی حال من تغییر کند.
کاش بداند ناراحتی هایش به تلخی لحظه های گه زندگی ام اضافه می کند. سپس می ماند منی که کاری از دستم بر نمی اید و بارانی که هنوز قطع نشده است.

  Ho-Z | 1:02 PM |