پریود شب زنده داری های دردناک ام هر روز به روشنایی خورشید تف می کند. در این مدت پریودهای رنگارنگ تنها توشه ای است که به وفور دارم. پریود روحی ام پشت به من به دیوار کنار پنجره لم داده و پک های عمیقی به سیگارش می زند. ان یکی به یاس فلسفی دچار شده، دیگری هم از فرط روشنفکر بازی هایش اسم خود را فراموش کرده و در راه سخن پراکنی های کسل کننده باردار شده است. پریودهای احمقی که چیزی از زمان سرشان نمی شود، تمام بودنم را به چشم بر هم زدنی پر می کنند، احساس تنهایی را می رباییند و درد را به من هدیه می دهند.
تحمل پریودهایی از این دست کار چندان سختی نیست. دردناک ترین بخش ماجرا زمانی رخ می دهد که اینه انتظار لبخند زدن از من دارد. هرچند، او گناه ندارد، این فرهنگ اوست که می پندارد از دردی که می کشی باید لذت ببری.