<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress/2.2.2" -->
<rss version="0.92">
<channel>
	<title>Childish &#124; brainchild of hozein</title>
	<link>http://emotionalwinter.com/childish</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 Jul 2008 19:46:32 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>en</language>
	
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[تو این بی پولی یاد بچگی افتادم. اون موقع ها عید میشد عیدی می گرفتیم، عید هم که تموم میشد مامان - بابا کلی پندمون می دادن که این پولا باید تو بانک باشه و اینده نگری و از این داستان ها. مام خر شدنمون خوب بود زود حرفشونو گوش می کردیم. خریت نه تنها [...]]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/21/222/</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[یه سرگرمی جدید پیدا کردم، با فوم تمیز کننده می افتم به جون کامپیوتر، فیسسس صدا می ده، کف می کنه، این قده باحاله. 
]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/21/221/</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[- آزاد میشی امروز.
+ آزاد؟ سرود بی سرود!
- چقدر سخت می گیری تو.
+ من زیر بار حرف زور نمی رم.
- زور چیه؟ آقای مدیر داره یه معامله ای می کنه باهاش. سرگروهبان از خیر سرود شاهنشاهی می گذره، به شرطی که تو هم یه سرود دیگه اجرا کنی. زرنگ باش یه خورده. چند وقته داری [...]]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/21/220/</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[وابستگی چیزی نیست که بخواد موندگار باشه، یا خودش از بین میره یا که من از بین می برمش.
]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/17/219/</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[
The Verve - Drugs Don&#8217;t Work
{ wma &#124; 2.40 MB }
&#160;
نوستالژی، نوستالژی، نوستالژی و باز هم نوستالژی و نهایتن هم به گا رفتن.
ای تو روح این ریچارد اشکرافت لعنتی.
]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/13/218/</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[- کم کم باید سیگار رو بزاریم کنار.
+ اره، دیگه جواب نمی ده، باید بریم سراغ یه دراگ درست و حسابی.
]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/09/217/</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[تا صبح هرچی به این فرانکلی گفتم بیا بریم بیرون شاید یه کافه ی باز پیدا کردیم، به حرفم گوش نکرد که نکرد. پشت پیانو نشسته بود هی می گفت من می زنم تو بخون. تا صبح بیدار موندیم، صبحونه هم املت قهوه خونه ای به خوردمون داد. می گفت بخور که معده ی خالی [...]]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/09/216/</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[همین الان دلم کافه خواست. برخلاف همیشه سیگار دم پنجره فاز نمی ده خوب. سه و نیم صبح ممکنه جایی باز باشه؟
]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/09/215/</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[{ + }
این ساعت 4 صبح در تاریخ بشریت نقش مهمی رو ایفا کرده. 
بیدار موندن، سیگار کشیدن، فکر کردن
و
اخر سر هم
تصمیم گرفتن.
اه! لعنت به این 4 صبح ِ لعنتی.
]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/08/214/</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[تا 4 صبح نشستم نیو مانگ رو دیدم. عالی بود. عاشق کادربندی بهمن قبادی شدم.
پ.ن 1: نمی دونم چرا بازی هدیه تهرانی یه جاهایی منو یاد بازی تام ویتس توی Down by Law انداخت، مخصوصن اون جایی که یه پک به سیگارش زد و سرش رو انداخت پایین. دیگه این که شخصیت پردازی راننده اتوبوس [...]]]></description>
		<link>http://emotionalwinter.com/childish/2008/07/07/213/</link>
			</item>
</channel>
</rss>
