
اين همه كنسرت بود و نرفتيم، كنسرت عبدی هم كه مي خواستيم بريم، همونم لغو شد! اگه برداشت سياسی نميشه، با اجازه ريدم تو اين مملكت!
فاصله فاصله ی يه روزه و يه ميز. ديروزی كه من و تو تو كافه كنار هم نشسته بوديم و امروزی كه من بدون تو، ميز كناری ِ ميز ديروزی كه كنار هم نشسته بوديم. چند بار سرمو برگردوندم ميز ديروزی رو نيگا كردم. چن تا دختر پسر نشسته بودن حرف می زدن و می خنديدن. پوففف...
هدفون تو گوش رفتم تو مغازه و سر رو به علامت سلام و اينا تكون دادم و يارو تا منو ديد دست برد طرف سيگارا و يه پاكت دانهيل قرمز بهم داد. گفت تويی كه فقط اينو از من می خری.
اومدم خونه و يه چيزی از من با من نيست.
بعضيا از كون ميارنش، ولی تو كون من كه نيست. شانسو می گم.
يكی بايد باشه، فانوس به دست، كه اگه يكی خسته شده باشه، راه استراحت گاه رو نشونش بده. يه جايی بايد باشه، ولي كجاشو نمي دونم.
احمد اقالو رو دوست داشتم. يه جوری شدم.
مورگن هال: اره، همين طور شد. سال های سال به اون لحظه فكر كرده بودم، ارزو می كردم روزی بهش برسم و وقتی لحظه ی موعود رسيد، اون قدر خسته بودم كه ازش بيزار شدم... دلم می خواست هرچه زودتر بگذره بره. برای تنهايی ِ تو اتاقم، دلم لك زده بود... برسم به تختخواب و يه بالش نرم بذارم زير سرم، بذار دنيا رو اب ببره! اين شد كه نفسم بند اومد، خراب كردم.
نمايش نامه وكيل تسخير
جان مورتيمر
چيستا يثربی اگه كار چيپ نكنه، نويسنده ی خيلی خوبی ميشه. نمايش نامه «چشم هايش مي خندد» رو خوندم. كار خوبي بود. دو جا ديالوگ يلدا رو خيلی دوست داشتم:
اولی وقتی گفت:
«چرا هر چيزی رو كه تو زندگيم خواستم، انقدر دوره و انقدر نزديك؟»
اون يكی هم وقتی داشت اينو تعريف مي كرد:
«خب من فقط نه سالم بود، پدرمو خيلی دوست داشتم. اما از اون چيزی يادم نمياد، به جز اين كه پدر بعضی وقتا تو تنهايی منو سخت بغل می كرد وگريه می كرد. من اشكاشو از روی صورت زبرش پاك می كردم. پدر دستامو می بوسيد. بهش میگفتم: پدر جون چرا گريه می كنی؟ می گفت دلم شكسته دخترم. من می گفتم: كی دلتو شكسته پدر؟ بگو تا برم بزنمش...»
دلم خواست يه دونه از اين دخترا مث يلدا داشته باشم.
دوست عزيز!
به تكرار رسيدن شما در كاری كه ارائه می كنيد، نشانه ی سبك خاص شما نيست.
اسمش روشه ديگه بابا! تكرار.
چشامو می بندم، همه چی سفيده.
به فرانكلی ميگم: تو اگه بدونی تا يه ماه ديگه می ميری، به دور و بريات چيزی مي گی؟
جواب داد: اره! كه وقتی خواستن ترحم كنن بهم، راحت روزاي گذشته ای كه به تخمشون هم نبودمو به يادشون بيارم و صاف تو چشاشون نگاه كنم و اون يه ماه اخر رو حسابی تفريح كنم با اين كار!
به دوست داشتنی كه حرف مردم مهم تر از خواست تو باشه شك كن و اسمشو بذار خودخواهی.
پ.ن: بچه كه شب زود نخوابه كفر ميگه.
من ترجيح می دم زودتر بميرم ولی لذت بردن از خيلی چيزا رو با سلامتی عوض نكنم. لحظه ای كه رفته و نتونستی ازش لذت ببری، ديگه قرار نيس برگرده. حالا تو خواه پند گير، خواه ملول!
«جاكش ِ حرومزاده ی ِ ديوث» مي تونه نشون دهنده ی علاقه ی ادم به يكی باشه، مخصوصن اگه اون يكی فرانكلی باشه.
يه معلم زبان سيگاری و فرزانه ای داشتيم كه هميشه بهمون مي گفت: گشاد گشاد راه نرين. حالا مي فهمم كه فرهنگ صدی نود ملت بر اصل گشاد گشاد راه رفتنه.
مگه نه اینیه که هرچیزی یه روزی ته داره؟
میشینی و نگاه می کنی تلنگرایی رو که بهت می زنن. همین.
هوا ابریه و اتاق تاریکه و موزیکی که سه روزه مدام ریپیت میشه. حوصله هیچیو ندارم، ولو میشم رو تخت و می مونه تویی که از توی عکس به من لبخند میزنی.
Pavement - Fin
{ wma | 2.51MB }
اندر احوالات جا ماندن گوشی دوست دختر ادم پیش ادم:
پیشرفته می شویم و شب ها قبل خواب به جای اسنیک دو بعدی، اسنیک سه بعدی بازی می کنیم و خواب بعدش بیشتر به ما می چسبد!
مردیت مونک برتر از بیورک امد پدید! نمی دونم چرا جدیدن از این مقایسه ها تو ذهنم می سازم، مث میوز و ریدیوهد.
تو جاده ی دو طرفه ای که برگشتی توش نباشه من دیگه قدم نمی ذارم واسه رفتن. بعضی ها ارزش خداحافظی کردن هم ندارن.
اگه سید برت یه نابغه بود (که بود)، پینک فلوید بدون اون بیشتر به یه جوک بی نمک شباهت داشت که من با شنیدنش هیچ وقت خنده ام نگرفت. یعنی نظر شخصیم اینه و من نه چیزی از موسیقی سرم میشه، نه سلیقه ام خوبه و این به خودم مربوطه.
هیچی نمی تونه مانع خوشحالی کوچولوی من بشه، همه چی باید خوب پیش بره.
Reamonn - Moments Like This
{ wma | 1.78MB }
اگه موقع گوش کردن میوز ادم تا کمر از پنجره ی اتاقش بیاد بیرون و سیگار بکشه و بارون نیم تنه ی شمالی بدنشو خیس کنه، میشه به این نتیجه رسید که میوز از ریدیوهد بهتره، در غیر این صورت ریدیوهد بهتر از میوزه.
بعضی ها ذاتن خوک ان و خوک می مونن و گذشت زمان هم هیچ تغییری توی شخصیتشون به وجود نمیاره.
اگه راست می گی کوشی پس؟ دیدی دختر! اشتباه نمی کردم.
باران می بارید
کلاس را سخت پیچیده*
در کافه ای خزیدیم
میوز نیوش نمودیم
و سیگاری خفیف** گیراندیم
عجب فرخنده حالی بود
*: پیچاندن، دو در کردن، یعنی کلن سر هیچ کلاسی نرفتم.
**: اندک، کم مایه، منظور این که کم سیگار کشیدم.
حالا بگو ببینم هدفت از خلق یه سری ادم معلول مادرزاد چی بوده؟ اون موقع که فهمیدی قدرت به وجود اوردن همه چیزو داری، پیش خودت گفتی نقص هم تولید کنی که ثابت کرده باشی خیلی باحالی؟
هی یو آپ در! یو جاست ساک!
خوب بلد شدیم که ادای همه چیو دراریم، یعنی یادمون دادن که ادا در بیاریم، ادای چیزای قشنگو، ادای با هم بودنو، ادای زندگی کردنو، ادای نفس کشیدنو. به قول مسعود کیمیایی توی «ضیافت» که من شبیه خیلی چیزا رو بلدم.
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]