
تو این دو هفته متوجه شدم که ملت علاوه بر درس خوندن به سربازی رفتن من هم علاقه ی وافری دارن، هر کدوم که منو می دید می گفت: سربازی؟ حس انسان دوستی یه راننده هم گل کرد و کرایه ازم نگرفت! اخه من عواطف انسان دوستانه اتونو بخورم!
من نفهمیدم واسه چی هارد کامپیوتر درایو B نداره. ببین A داره، c هم داره ها، ولی B هیچ وقت ندیدم داشته باشه. نتیجه می گیریم که کامپیوتر موجود زبان نفهم بی سوادی بیش نیست.
He he he! You’re in the town baby!
یه سری اشتباها هس تو زندگی که اگه قرار بود فرصت دوباره ای داده بشه به ادم که اونا رو درس کنه، دقیقن همونا رو تکرار می کرد. اکثر این اشتباها هم اونقدر بزرگن که رو کل زندگی اثر می ذارن. مث دل بستن. مث من و تو. من و تو درست وسط یه راه نا معلومیم که نه می تونیم برگردیم و راهی که اومدیم رو بی خیال شیم، نه این راهی که داریم طی می کنیم رو می تونیم حدس بزنیم تهش چی میشه. گارانتی ای واسه چیزی وجود نداره. یا هست یا نیست، اگه هست که هست اگه نیست هم که لابد نبوده. یه چیزی این وسط مشکل داره. یه اشکال احمقانه که نه از راهه نه از مسافرا.
M.Ward - Lullaby + exile
{ wma | 1.28 MB }
سه نخ سیگار در روز یعنی... اممممم... اااااا... پوفففففف... بی خیال. هیچی.
از وقتی دکتر بهم گفت سیگار نکشم و قهوه نخورم و کلن هرچی که اعصابم رو تحریک می کنه رو تعطیل کنم، دپرشن گرفتم. حس یه ادم هفتاد ساله بهم دست داده که قراره نهایت یه ماه دیگه زنده بمونه. به دکتره گفتم قهوه نخورم چی بخورم پس؟ گفت این که غذا نیست. با این حکمی هم که صادر کرد دیگه چه جوری می شد به یارو حالی کنم که بابا من بدون سیگار و قهوه یه چیزیم کمه. ترجیح می دم همون یه ماه دیگه بمیرم، ولی خوب تا وقت مرگم قهوه و سیگار رو ترک نکنم.
sparklehorse - Dreamt For Light Years In The Belly Of A Mountain
{ wma | 2.48 MB }
Hello هی ریپیت میشه. یه چن تا بعدالظهر یادم مونده و بوی سیگار توی بینی ام.
با اعصاب داغون و حال گه ام رفته بودم تئاتر شهر عکاسی که پوستر «پاره سنگ در جیب هایش» رو دیدم. برای یه لحظه یه سری تصاویر واسه هفت - هشت ماه پیش که لحظه های خوشی واسم درست کرده بودن از جلو چشمم گذشت. یکی از کارای خوبی بود که دیدم، متن خوب با بازی خیلی خوب مهدی اعتماد سعید که با بودن داوود علوی به تکامل می رسید. بازی هر کدومشون اونقد خوب بود که حکم نردبون رو داشتن واسه بازی هم دیگه و برا بالا بردن سطح کار. سهیل اعرابی هم که فقط میشه بهش گفت: مرسی، مرسی سهیل.
باید رفت، یه روزی همین نزدیکی ها. یه چیزایی رو از دست می دی، عوضش هیچی هم گیرت نمیاد. مهم اون چیزی که از دستت میره یا حالا هرچی که گیرت بیاد نیست. مهم رفتنه. فرار کردن نیست. اسمش گم کردنه.
شدم مث دختربچه های لوس ِننر. هرچی میشه گریه می کنم. امروز هیچ کس نفهمید که چقد خسته ام و حالم بده و این خیلی خوبه. خوبه که میشه همه چیزو پشت خنده های ساختگی قایم کرد. خوبه که دیگه هیشکی یه مشت اراجیف رو به اسم دلداری از تو دهنش تو صورت ادم ول نمی کنه، دلداری هایی که نهایتن ختم میشه به این که تو وضعت خوبه و من بدتر از تو ام، من داغون تر از تو ام. یواش یواش همه ی رابطه هامو قطع می کنم، کردم یعنی. یه چن تایی مونده که اونا هم به وقتش. می مونه یه میثم. اون می مونه. چون از اول تکلیفت معلومه باهاش. نه که نفهمه و هیچی نگه. نه، می فهمه، زیادی هم می فهمه. می فهمه که وقتی من حالم بده خفه خون می گیره. می فهمه که هیچی نمی گه. شعورش بعضی وقتا بیش از حد تصوره.
Have you ever tasted smoking a red Dunhill in our café Canape?
بعد چند وقت فیلم ندیدن، انیمیشن پرسپولیس کار خوبی بود. مخصوصن با تصویر سازی های ساده ی دوست داشتنیش که من بیشتر محو تکنیک کار بودم تا خود داستان. البته شیوه ی روایی داستان رو هم دوست داشتم.
امروز یه ماگ گرفتم واسه خودم. دل خوشی خوبیه هر چقدر هم که کوچیک باشه، مث دستبندایی که واسه خودم می گیرم که یه چیزایی رو از یاد ببرم. البته از یاد بردنی که در کار نیست فقط یه مدت حواسمو پرت می کنه. خوبه. یه دل خوشی کوچولو که هرچقدر هم که عمرش کوتاه باشه، من دوستش دارم.
I'm waiting, I'm wasting
Into the road of sadness
I'm walking without you
این روزا اهنگای پانک راک عجیب فاز می دن. یعنی یه جورایی خیلی قشنگ ادمو تو دقایق تخمیش ذوب می کنن.
اگه یه دختری پیدا بشه که محکم قدم برداره و تام ویتس گوش کنه و یه لنگه از گوشواره هایی که { اینا } درست می کنن، گوشش باشه و ترجیحن سیگار بکشه و یه فندک زیپوی رنگی هم داشته باشه که یه روز درمیون فندک هامونو با هم عوض کنیم، احتمالن بهش پیشنهاد ازدواج می دم. کچل هم که باشه می تونیم وقتای بی کاری بشینیم دست بکشیم رو کله ی هم دیگه و به کچل بودنمون بخندیم.
یه خونه دو طبقه که پنجره های بزرگ توی اتاق خواب هاش داشته باشه، با پرده های سفید توری و بادی که پرده ها رو تکون بده، اهنگ، سیگار و ... اممم دیگه... غذا و توالت که زنده بودن رو تضمین کنه. دیگه هیچی.
روی قفسه سینه ام احساس سنگینی می کنم.
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]