[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Archive for November, 2008

Saturday, November 29th, 2008

اين همه كنسرت بود و نرفتيم، كنسرت عبدی هم كه مي خواستيم بريم، همونم لغو شد! اگه برداشت سياسی نميشه، با اجازه ريدم تو اين مملكت!

{ Go To This Post }


Friday, November 28th, 2008

فاصله فاصله ی يه روزه و يه ميز. ديروزی كه من و تو تو كافه كنار هم نشسته بوديم و امروزی كه من بدون تو، ميز كناری ِ ميز ديروزی كه كنار هم نشسته بوديم. چند بار سرمو برگردوندم ميز ديروزی رو نيگا كردم. چن تا دختر پسر نشسته بودن حرف می زدن و می خنديدن. پوففف…

{ Go To This Post }


Friday, November 28th, 2008

هدفون تو گوش رفتم تو مغازه و سر رو به علامت سلام و اينا تكون دادم و يارو تا منو ديد دست برد طرف سيگارا و يه پاكت دانهيل قرمز بهم داد. گفت تويی كه فقط اينو از من می خری. 

{ Go To This Post }


Thursday, November 27th, 2008

اومدم خونه و يه چيزی از من با من نيست. 

{ Go To This Post }


Thursday, November 27th, 2008

بعضيا از كون ميارنش، ولی تو كون من كه نيست. شانسو می گم.

{ Go To This Post }


Thursday, November 27th, 2008

يكی بايد باشه، فانوس به دست، كه اگه يكی خسته شده باشه، راه استراحت گاه رو نشونش بده. يه جايی بايد باشه، ولي كجاشو نمي دونم.

{ Go To This Post }


Monday, November 24th, 2008

احمد اقالو رو دوست داشتم. يه جوری شدم.

{ Go To This Post }


Monday, November 24th, 2008

مورگن هال: اره، همين طور شد. سال های سال به اون لحظه فكر كرده بودم، ارزو می كردم روزی بهش برسم و وقتی لحظه ی موعود رسيد، اون قدر خسته بودم كه ازش بيزار شدم… دلم می خواست هرچه زودتر بگذره بره. برای تنهايی ِ تو اتاقم، دلم لك زده بود… برسم به تختخواب و يه بالش نرم بذارم زير سرم، بذار دنيا رو اب ببره! اين شد كه نفسم بند اومد، خراب كردم.

 

نمايش نامه وكيل تسخيری

جان مورتيمر 

{ Go To This Post }


Monday, November 24th, 2008

چيستا يثربی اگه كار چيپ نكنه، نويسنده ی خيلی خوبی ميشه. نمايش نامه «چشم هايش مي خندد» رو خوندم. كار خوبي بود. دو جا ديالوگ يلدا رو خيلی دوست داشتم:

اولی وقتی گفت:

«چرا هر چيزی رو كه تو زندگيم خواستم، انقدر دوره و انقدر نزديك؟»

اون يكی هم وقتی داشت اينو تعريف مي كرد:

«خب من فقط نه سالم بود، پدرمو خيلی دوست داشتم. اما از اون چيزی يادم نمياد، به جز اين كه پدر بعضی وقتا تو تنهايی منو سخت بغل می كرد وگريه می كرد. من اشكاشو از روی صورت زبرش پاك می كردم. پدر دستامو می بوسيد. بهش میگفتم: پدر جون چرا گريه می كنی؟ می گفت دلم شكسته دخترم. من می گفتم: كی دلتو شكسته پدر؟ بگو تا برم بزنمش…»

دلم خواست يه دونه از اين دخترا مث يلدا داشته باشم.

{ Go To This Post }


Sunday, November 23rd, 2008

دوست عزيز!

به تكرار رسيدن شما در كاری كه ارائه می كنيد، نشانه ی سبك خاص شما نيست.

اسمش روشه ديگه بابا! تكرار.

{ Go To This Post }


Thursday, November 20th, 2008

چشامو می بندم، همه چی سفيده.

{ Go To This Post }


Thursday, November 20th, 2008

به فرانكلی ميگم: تو اگه بدونی تا يه ماه ديگه می ميری، به دور و بريات چيزی مي گی؟

جواب داد: اره! كه وقتی خواستن ترحم كنن بهم، راحت روزاي گذشته ای كه به تخمشون هم نبودمو به يادشون بيارم و صاف تو چشاشون نگاه كنم و اون يه ماه اخر رو حسابی تفريح كنم با اين كار! 

{ Go To This Post }


Thursday, November 20th, 2008

به دوست داشتنی كه حرف مردم مهم تر از خواست تو باشه شك كن و اسمشو بذار خودخواهی.

پ.ن: بچه كه شب زود نخوابه كفر ميگه. 

{ Go To This Post }


Thursday, November 20th, 2008

من ترجيح می دم زودتر بميرم ولی لذت بردن از خيلی چيزا رو با سلامتی عوض نكنم. لحظه ای كه رفته و نتونستی ازش لذت ببری، ديگه قرار نيس برگرده. حالا تو خواه پند گير، خواه ملول!

{ Go To This Post }


Wednesday, November 19th, 2008

+ }

It’s always about money.

{ Go To This Post }


Wednesday, November 19th, 2008

«جاكش  ِ حرومزاده ی ِ ديوث» مي تونه نشون دهنده ی علاقه ی ادم به يكی باشه، مخصوصن اگه اون يكی فرانكلی باشه.

{ Go To This Post }


Tuesday, November 18th, 2008

يه معلم زبان سيگاری و فرزانه ای داشتيم كه هميشه بهمون مي گفت: گشاد گشاد راه نرين. حالا مي فهمم كه فرهنگ صدی نود ملت بر اصل گشاد گشاد راه رفتنه.

{ Go To This Post }


Saturday, November 15th, 2008

مگه نه اینیه که هرچیزی یه روزی ته داره؟

{ Go To This Post }


Saturday, November 15th, 2008

میشینی و نگاه می کنی تلنگرایی رو که بهت می زنن. همین.

{ Go To This Post }


Saturday, November 15th, 2008

هوا ابریه و اتاق تاریکه و موزیکی که سه روزه مدام ریپیت میشه. حوصله هیچیو ندارم، ولو میشم رو تخت و می مونه تویی که از توی عکس به من لبخند میزنی.

 

 

Pavement - Fin

{ wma | 2.51MB }

{ Go To This Post }


Thursday, November 13th, 2008

اندر احوالات جا ماندن گوشی دوست دختر ادم پیش ادم:

پیشرفته می شویم و شب ها قبل خواب به جای اسنیک دو بعدی، اسنیک سه بعدی بازی می کنیم و خواب بعدش بیشتر به ما می چسبد!

{ Go To This Post }


Wednesday, November 12th, 2008

مردیت مونک برتر از بیورک امد پدید! نمی دونم چرا جدیدن از این مقایسه ها تو ذهنم می سازم، مث میوز و ریدیوهد.

{ Go To This Post }


Wednesday, November 12th, 2008

تو جاده ی دو طرفه ای که برگشتی توش نباشه من دیگه قدم نمی ذارم واسه رفتن. بعضی ها ارزش خداحافظی کردن هم ندارن.

{ Go To This Post }


Wednesday, November 12th, 2008

اگه سید برت یه نابغه بود (که بود)، پینک فلوید بدون اون بیشتر به یه جوک بی نمک شباهت داشت که من با شنیدنش هیچ وقت خنده ام نگرفت. یعنی نظر شخصیم اینه و من نه چیزی از موسیقی سرم میشه، نه سلیقه ام خوبه و این به خودم مربوطه.

{ Go To This Post }


Sunday, November 9th, 2008

هیچی نمی تونه مانع خوشحالی کوچولوی من بشه، همه چی باید خوب پیش بره.

Reamonn - Moments Like This

{ wma | 1.78MB }

{ Go To This Post }


Saturday, November 8th, 2008

Reamonn ِ لعنتی نذاشت بخوابم. دوسشون دارم این پدسگا رو.

+ }

{ Go To This Post }


Saturday, November 8th, 2008

اگه موقع گوش کردن میوز ادم تا کمر از پنجره ی اتاقش بیاد بیرون و سیگار بکشه و بارون نیم تنه ی شمالی بدنشو خیس کنه، میشه به این نتیجه رسید که میوز از ریدیوهد بهتره، در غیر این صورت ریدیوهد بهتر از میوزه.

{ Go To This Post }


Thursday, November 6th, 2008

بعضی ها ذاتن خوک ان و خوک می مونن و گذشت زمان هم هیچ تغییری توی شخصیتشون به وجود نمیاره.

{ Go To This Post }


Wednesday, November 5th, 2008

اگه راست می گی کوشی پس؟ دیدی دختر! اشتباه نمی کردم.

{ Go To This Post }


Tuesday, November 4th, 2008

باران می بارید

کلاس را سخت پیچیده*

در کافه ای خزیدیم

میوز نیوش نمودیم

و سیگاری خفیف** گیراندیم

عجب فرخنده حالی بود

 

 

*: پیچاندن، دو در کردن، یعنی کلن سر هیچ کلاسی نرفتم.

**: اندک، کم مایه، منظور این که کم سیگار کشیدم.

{ Go To This Post }