[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Archive for October, 2008

Wednesday, October 29th, 2008

 

ظهر رئیس پخش شد و اومدم خونه نشستم یه بار دیگه دیدمش. یه حس خوب عجیب غریبی دارم.

هنوز یادم بود، می گفت: رضا، فقط اگه مرگه، کنار تو باشه. اگه در به دریه، کنار تو باشه. هرچی که باشه، فقط کنار تو باشه.

 

 

Reza Yazdani - Boss

{ wma | 2.14MB }

{ Go To This Post }


Sunday, October 19th, 2008

درهای تکنلرژی ماوراء ِ بنفش فتوشاپ سی اس فور بر ما گشوده گشت و در این لحظه های عصرگاهی بسی خشنودی از خود خارج نمودیم!

{ Go To This Post }


Sunday, October 19th, 2008

بخند و از خنده بگو، از غم بازنده بگو…

{ Go To This Post }


Sunday, October 19th, 2008

درک کردن قرار نیست یه جاده ی دو طرفه باشه و همه همینن، همه همینن، همه همینن، … همه همینن.

{ Go To This Post }


Saturday, October 18th, 2008

همه چی همونیه که علی میگفت، فقط دو ساله که روز به روز داره پررنگ تر میشه واسم.

{

نمایشی بود

برای ثبت خودم

برای یافتن خودم

برای اثبات خودم 

برای سنجیدن خودم

برای آنکه خودم را دریابم

برای آنکه به دیگران خودم را بنمایانم

راه را دیدم

و دیگر نمایش برایم جز تکرار گفته ها چیزی ندارد

و دیگر نمایش جز درد فریاد زدن گنگ عشقبازی ها چیزی برایم ندارد

دیگر برایم روشن شده که راهم چیست و کجا می انجامد

دیگر احتیاجی به مطالعه بازخورد حرفها و نگاهها و کف زدن ها ندارم

قایق نجاتم ، در آغوشم پهلو گرفته و فانوس به دست من را به اقیانوس میخواند

سفر درازی در پیش است و گردنه های راهم جایی در ذهن شما ندارند

سفر من .. مانند تمام سفرهای شما.. یک مسافر دارد

همراهانم سفر.. از من سفرنامه نمیخواهند… همراهی و قلب و جنگ و استقامت و مقاومت میخواهند

همراهانم .. سفر میخواهند.. نه سفرنامه

کوله پشتی ام را پر میکنم

بقچه ام را گره میزنم

در آغوشتان میگیرم

و راهی میشوم

}

{ Go To This Post }


Friday, October 17th, 2008

خجالت کشیدن و تعارف کردناشو دوس دارم، منو یاد خودم میندازه.

{ Go To This Post }


Tuesday, October 14th, 2008

میگم: خیلی عوض شدم.

میگه: می دونم، ولی واسه خودت که نه.

فرانکلی از خیلی چیزا خبر داره و اونه که فقط خبر داره و نه هیچ کس دیگه.

{ Go To This Post }


Tuesday, October 14th, 2008

هوممم، بازم دانهیل قرمز. مث اینا که میگن دوباره متولد شدن. 

{ Go To This Post }


Tuesday, October 14th, 2008

یه سری چیزا نوبت ور نمی داره و تو همین مسایل من به شدت شکننده ام.

{ Go To This Post }


Sunday, October 12th, 2008

از اول ترم شروع کردم درس خوندن، خیلی عجیب شدم این روزا.

{ Go To This Post }


Saturday, October 11th, 2008

اخه عمه قحبه وقتی سفارش کار می دی و قرار میشه که بیای تحویل بگیریش، سر وقت بیا، نه این که هروقت عشقت کشید خایه هاتو دستت بگیری و کون گشادتو تکون بدی و با روی خندون پاشی بیای.

{ Go To This Post }


Saturday, October 11th, 2008

سرفه هایی که یکی پس از دیگری خورده میشن و جلوشون گرفته میشه. 

{ Go To This Post }


Friday, October 10th, 2008

کار حمید متبسم رو خیلی دوست دارم، ادم مدرنیه، مدرن خوب و فهمیده.

{ Go To This Post }


Saturday, October 4th, 2008

یکی از جذاب ترین تجربه های بصری، رقص موهای یه دختر توی باده. جذاب تر از این هم وقتیه که انگاری یه نیروی الکتریسیته ی ماورایی چن تار از مو هاش رو به خودش جذب کرده و برده باشه بالا و حالت وز شده به اون چن تا تار مو داده باشه.

{ Go To This Post }


Saturday, October 4th, 2008

 

Tom Waits - God’s Away On Business

{ wma | 1.50MB }

 

There’s a leak, there’s a leak in the boiler room

The poor, the lame, the blind

Who are the ones that we kept in charge?

Killers, thieves, and lawyers!

God’s Away, God’s Away

God’s away on Business

BusinessGod’s Away, God’s Away

God’s away on Business

Business

{ Go To This Post }


Friday, October 3rd, 2008

و اما آن گاه، آه! ای فرانکلی!

{ Go To This Post }


Friday, October 3rd, 2008

وقتی خبری از کسی نیست، یک احتمال بیشتر وجود نداره و اونم اینه که اگه اون کسی دختر باشه، بدون شک دوست پسر جدید پیدا کرده و اگه اون کسی پسر باشه، دوست دختر جدید پیدا کرده. برعکس این قضیه هم دقیقن مث خود قضیه اثبات شده اس. حالا اینی که مثلن از فلانی خبری هم باشه اصن اهمیتی نداره ها، خر فرض شدن ادم واسه طرف مقابل خنده داره.

{ Go To This Post }


Thursday, October 2nd, 2008

“سرفه های خشک سیگار” ترکیب بامزه ایه و دوسش دارم ولی خود سرفه های خشک سیگار رو دوس ندارم اصلن.

{ Go To This Post }


Thursday, October 2nd, 2008

ببین الز، بیا و دختر خوبی باش و اون فندک زیپوی بنفش خوشگلت رو یه چن روزی با فندک زیپوی استیل من عوض کن، باشه؟

{ Go To This Post }


Thursday, October 2nd, 2008

تو برگه ی امتحان نقد عکس اون قسمتی که قرار بود نظر شخصی رو بنویسم، نوشتم: کاشکی همه چیز به زیبایی دنیای تبلیغات بود. از این جمله ی شت ِ لعنتی ِ حال به هم زن متنفرم، نمی دونم اون موقع به چی فکر می کردم که یه همچین چیز شعری رو پای برگه نوشتم.

{ Go To This Post }