بعضی وقتا با خودم فکر می کنم که من و تو منتظر چی نشستیم؟ هیچی که عوض نمیشه. بعد یادم میاد که قراره فکر نکنم به چیزی، یعنی دیگه مخم نمیکشه که فکر کنم به این قضایا، به خودم، به تو، به من و تو. بعدشم اولش یه اتیشه کوچولوئه و سیگار بعدی و افکاری که با دودی که میره سمت اسمون یکی میشن و میرن. اروم و رقصان. به قول نازلی که دود آبیرنگِ رقصان ِ عشوهگر ِلعنتی.
Wednesday, September 24th, 2008 @ { 4:01 am }