Friday, August 29th, 2008
«وینسنت» تیم برتون با اون دنیای کودکانه اش و با صدای دلنشین وینسنت پرایس، بعدالظهر جمعه ی ادمو حالی به حالی می کنه.
«وینسنت» تیم برتون با اون دنیای کودکانه اش و با صدای دلنشین وینسنت پرایس، بعدالظهر جمعه ی ادمو حالی به حالی می کنه.
از سیگار، بر سیگار، با سیگار، تا سیگار:
1. واسه ترک یا کشیدن سیگار هیچ برنامه ی خاصی ندارم. یه موقع سیگار کشیدنم به روزی یه پاکت رسید و امروز هم که بعد یه هفته نکشیدن یه چن نخی کشیدم. اگه یه روزی بمیرم نه از کشیدن سیگار بوده نه از ترک کردنش، یحتمل از این بی برنامگی ام بوده.
2. به اعتقاد من کسی که اسم خودش رو سیگاری گذاشته باشه و فیلتر سیگارش از اب دهنش خیس بشه، بیشتر توهم سیگاری بودن رو داره و احتمالن فیلتر سیگار رو با اب نبات چوبی اشتباه گرفته.
یاد گرفتم که خیلی چیزایی که دوست داشتم با بقیه شیر کنم رو دیگه نکنم و این تجربه ی بزرگیه.
اون اوایل که شروع کرده بودم به عکاسی، حسرت لنز تله داشتم، در این حد که فکر می کردم کلن عکاسیمو متحول می کنه و اگه داشتمش عکسای بترکون می گرفتم باهاش. اما حالا دقیقن قضیه برعکس تصوراتمه، کل لذت عکاسیم با لنز وایده.
یه ایده واسه عکاسی دارم که کی قراره عملی بشه معلوم نیست. دریای عشق ساحل ندارد، کون گشاد پارو بزن و از این حرفا.
درس امروز این بود که صداقت در کار یعنی جوانی، جوانی هم یعنی خامی، کلن یه چیزی تو مایه های هالو خاک تو سرت بلد نیستی دروغ بگی. خوب مهم نیست بقیه چه جوری فک می کنن، مهم اینه که پاتو جای درستی بذاری، یعنی پاتو رو پله ی اول خوب سفت کنی. پله ی بعدی … زدنه که اونو خوب بلدم و پله ی قبلی روش نکرده ام. هر وقت لازم باشه یه چن تایی برگ برنده دستم هست.
فکرشم نمی کردم نصف شبی تو ارشیوم کمل پیدا کنم. کلی ذوق مرگی و از این حرفا.
در امتداد پست قبلی:
در کل که نگاه کنی تنوع تو زندگی لازمه، حتی بی هدف و بی دلیل. من کلن دنبال دلیل واسه کارام نمی گردم.
قیافه ی من شبیه بنگاه شادمانیه که هروقت با دوست پسراتون به هم می زنین یاد من می افتین؟ رابطه های دوست پسر-دوست دختری که نه عشقی توشه نه سکسی، هیچ توجیه منطقی ای واسه ادامه پیدا کردن نداره، به جاش دسته جمعی با دخترای کوچه تون برید خاله بازی.
هرشب کابوس می بینم، به سلامتی همه چیز تکمیل شدم دیگه.
سردم میشه، میرم فن رو خاموش می کنم، می دونم چن دقیقه دیگه گرمم میشه و میرم روشنش می کنم و دوباره چن دقیقه بعدترش سردم میشه و این پروسه همین جوری تکرار میشه.
ادما خیلی زودتر از اونی که فکرشو می کنی تکراری میشن. حالا این قضیه تکراری شدنه زیاد بامزه نیس نمیشه بهش خندید، فکر کن بعد یه مدت میگه که از اشتوکهازن خوشش نمیاد و نمی تونه باهاش ارتباط برقرار کنه، قیافه اش جوری بود که فقط کم مونده بود فحش بده! حالا فک کن من با ذوق و شوق چن ماه قبل واسش یه سی دی زاپا زده بودم، کلی هم گشته بودم اونایی که خودم خیلی دوست داشتم رو انتخاب کرده بودم و یکی از البوم ها هم کارای کلاسیک زاپا بود که تاثیر اشتوکهازن توشون قشنگ حس میشه! یادم نیست از اشتوکهازن هم چیزی زدم واسش یا نه، اگه زده بودم بیشتر میشد خندید!
احتمالن یه چیز مسخره که بیش از حد تکرار بشه اسمش میشه بامزه. امروز هم یه روز تکراریه بامزه اس دیگه، بخند.
یه قطار تندرو که وسط راه هیچ جا ایستگاه نداره قراره از جلو خونمون رد بشه و تو تو اون قطاری. دست تکون بده هانی، دست تکون بده.
ادما هروقت به چیزی که از توی محدوده ی قدرتشون خارج باشه برمی خورن رو میارن به چیزشعر. خیلی قشنگ و شیک تز صادر می کنن و پافشاری هم دارن که واقعیت همونیه که می گن. عمق فاجعه هم وقتیه که یه چیزی فراتر از محدوده ی عقل ادم باشه. چه موجودات بانمکی هستیم.
دم دمای صبح باد می خورد تو صورتم و داشتم دم پنجره سیگار می کشیدم و تو جلو روم بودی. درست همون شکلی با اون قیافه ی گرفته ی موقع رفتنت. نه مث دیشب تو اون شلوغی تظاهر به خوب بودن می کردم و نه مث امروز صبح قیافه ی ادمای خوشحال رو به خودم گرفته بودم، خودم بودم.
هنوز یه دوست خوب هست که بشه باهاش حرف زد و اون گوش بده و بتونی احساس ارامش کنی و اون باز هم گوش بده.
پ.ن: مرسی واسه امشب. قهوه و سیگار و ریدیوهد اش با من، بغلش با تو!