[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Archive for August, 2008

Friday, August 29th, 2008

«وینسنت» تیم برتون با اون دنیای کودکانه اش و با صدای دلنشین وینسنت پرایس، بعدالظهر جمعه ی ادمو حالی به حالی می کنه.

{ Go To This Post }


Wednesday, August 27th, 2008

از سیگار، بر سیگار، با سیگار، تا سیگار:

1. واسه ترک یا کشیدن سیگار هیچ برنامه ی خاصی ندارم. یه موقع سیگار کشیدنم به روزی یه پاکت رسید و امروز هم که بعد یه هفته نکشیدن یه چن نخی کشیدم. اگه یه روزی بمیرم نه از کشیدن سیگار بوده نه از ترک کردنش، یحتمل از این بی برنامگی ام بوده.

2. به اعتقاد من کسی که اسم خودش رو سیگاری گذاشته باشه و فیلتر سیگارش از اب دهنش خیس بشه، بیشتر توهم سیگاری بودن رو داره و احتمالن فیلتر سیگار رو با اب نبات چوبی اشتباه گرفته.

{ Go To This Post }


Wednesday, August 27th, 2008

یاد گرفتم که خیلی چیزایی که دوست داشتم با بقیه شیر کنم رو دیگه نکنم و این تجربه ی بزرگیه.

 

{ Go To This Post }


Tuesday, August 26th, 2008

{ + }

شییییت… فک کن {این} هم تو هواپیما بود. مادر آف کرپ…

{ Go To This Post }


Monday, August 25th, 2008

اون اوایل که شروع کرده بودم به عکاسی، حسرت لنز تله داشتم، در این حد که فکر می کردم کلن عکاسیمو متحول می کنه و اگه داشتمش عکسای بترکون می گرفتم باهاش. اما حالا دقیقن قضیه برعکس تصوراتمه، کل لذت عکاسیم با لنز وایده.

یه ایده واسه عکاسی دارم که کی قراره عملی بشه معلوم نیست. دریای عشق ساحل ندارد، کون گشاد پارو بزن و از این حرفا.

{ Go To This Post }


Monday, August 25th, 2008

درس امروز این بود که صداقت در کار یعنی جوانی، جوانی هم یعنی خامی، کلن یه چیزی تو مایه های هالو خاک تو سرت بلد نیستی دروغ بگی. خوب مهم نیست بقیه چه جوری فک می کنن، مهم اینه که پاتو جای درستی بذاری، یعنی پاتو رو پله ی اول خوب سفت کنی. پله ی بعدی … زدنه که اونو خوب بلدم و پله ی قبلی روش نکرده ام. هر وقت لازم باشه یه چن تایی برگ برنده دستم هست.

{ Go To This Post }


Saturday, August 23rd, 2008

فکرشم نمی کردم نصف شبی تو ارشیوم کمل پیدا کنم. کلی ذوق مرگی و از این حرفا.

{ Go To This Post }


Saturday, August 23rd, 2008

موزیک بی سیگار یه چیزیه در حد فحش خواهر و مادر.

{ Go To This Post }


Friday, August 22nd, 2008

در امتداد پست قبلی:

در کل که نگاه کنی تنوع تو زندگی لازمه، حتی بی هدف و بی دلیل. من کلن دنبال دلیل واسه کارام نمی گردم.

{ Go To This Post }


Friday, August 22nd, 2008

{ + }

در سیگار کشیدن لذتی است که در ترک آن نیست.

{ Go To This Post }


Friday, August 22nd, 2008

چه معنی داره که تورج نگهبان بمیره؟

{ Go To This Post }


Thursday, August 21st, 2008

Captain Beefheart - Lazy Music

{ wma | 1.34 MB }

{ Go To This Post }


Tuesday, August 19th, 2008

قیافه ی من شبیه بنگاه شادمانیه که هروقت با دوست پسراتون به هم می زنین یاد من می افتین؟ رابطه های دوست پسر-دوست دختری که نه عشقی توشه نه سکسی، هیچ توجیه منطقی ای واسه ادامه پیدا کردن نداره، به جاش دسته جمعی با دخترای کوچه تون برید خاله بازی.

{ Go To This Post }


Saturday, August 16th, 2008

هرشب کابوس می بینم، به سلامتی همه چیز تکمیل شدم دیگه.

{ Go To This Post }


Wednesday, August 13th, 2008

سردم میشه، میرم فن رو خاموش می کنم، می دونم چن دقیقه دیگه گرمم میشه و میرم روشنش می کنم و دوباره چن دقیقه بعدترش سردم میشه و این پروسه همین جوری تکرار میشه.

{ Go To This Post }


Wednesday, August 13th, 2008

ادما خیلی زودتر از اونی که فکرشو می کنی تکراری میشن. حالا این قضیه تکراری شدنه زیاد بامزه نیس نمیشه بهش خندید، فکر کن بعد یه مدت میگه که از اشتوکهازن خوشش نمیاد و نمی تونه باهاش ارتباط برقرار کنه، قیافه اش جوری بود که فقط کم مونده بود فحش بده! حالا فک کن من با ذوق و شوق چن ماه قبل واسش یه سی دی زاپا زده بودم، کلی هم گشته بودم اونایی که خودم خیلی دوست داشتم رو انتخاب کرده بودم و یکی از البوم ها هم کارای کلاسیک زاپا بود که تاثیر اشتوکهازن توشون قشنگ حس میشه! یادم نیست از اشتوکهازن هم چیزی زدم واسش یا نه، اگه زده بودم بیشتر میشد خندید!

{ Go To This Post }


Tuesday, August 12th, 2008

احتمالن یه چیز مسخره که بیش از حد تکرار بشه اسمش میشه بامزه. امروز هم یه روز تکراریه بامزه اس دیگه، بخند.

{ Go To This Post }


Monday, August 11th, 2008

یه قطار تندرو که وسط راه هیچ جا ایستگاه نداره قراره از جلو خونمون رد بشه و تو تو اون قطاری. دست تکون بده هانی، دست تکون بده.

{ Go To This Post }


Sunday, August 10th, 2008

ادما هروقت به چیزی که از توی محدوده ی قدرتشون خارج باشه برمی خورن رو میارن به چیزشعر. خیلی قشنگ و شیک تز صادر می کنن و پافشاری هم دارن که واقعیت همونیه که می گن. عمق فاجعه هم وقتیه که یه چیزی فراتر از محدوده ی عقل ادم باشه. چه موجودات بانمکی هستیم.

{ Go To This Post }


Friday, August 1st, 2008

دم دمای صبح باد می خورد تو صورتم و داشتم دم پنجره سیگار می کشیدم و تو جلو روم بودی. درست همون شکلی با اون قیافه ی گرفته ی موقع رفتنت. نه مث دیشب تو اون شلوغی تظاهر به خوب بودن می کردم و نه مث امروز صبح قیافه ی ادمای خوشحال رو به خودم گرفته بودم، خودم بودم.

{ Go To This Post }


Friday, August 1st, 2008

هنوز یه دوست خوب هست که بشه باهاش حرف زد و اون گوش بده و بتونی احساس ارامش کنی و اون باز هم گوش بده.

پ.ن: مرسی واسه امشب. قهوه و سیگار و ریدیوهد اش با من، بغلش با تو!

{ Go To This Post }