تا صبح هرچی به این فرانکلی گفتم بیا بریم بیرون شاید یه کافه ی باز پیدا کردیم، به حرفم گوش نکرد که نکرد. پشت پیانو نشسته بود هی می گفت من می زنم تو بخون. تا صبح بیدار موندیم، صبحونه هم املت قهوه خونه ای به خوردمون داد. می گفت بخور که معده ی خالی سیگار نکشی.
Wednesday, July 9th, 2008 @ { 6:15 am }