
میای با هم بازی کنیم؟
اگه تو دوست داشتی بازی می کنیم، باشه؟
یادته سرتو گذاشته بودی رو شونم و گریه می کردی؟
من یادمه، من با این حافظه ی تخمی که چیزی توش نمی مونه، یه چیزایی همیشه یادم می مونه. یادم میاد هیچ وقت یه شونه ی اشنا نداشتم که سر روش بذارم، خودم بودم و خودم. یادم میاد مامان بابا بودن، واسه خودشون بودن، واسه خودشون هم نبودن، باز هم من بودم و خودم. یادم میاد که چه جوری دندونامو رو هم فشار می دادم و به زور خودمو نگه می داشتم تا برسم تو اتاقم، تا باز هم من بمونم و خودم و بغضی که قرار بود بترکه. اره! یادم میاد همه اینارو. یادم مونده که چشم بدوزم به دیوارای سفید اتاقم که گریه ام تموم شه. یاد گرفتم سیگار بکشم و دیوارای سفید اتاقم رو نیگا کنم و خودم باشم و خودم و دیگه گریه نکنم. یاد گرفتم همه چیزو تو خودم بریزم و خودم فقط بتونم ببینم. خودم باشم و خودم، و ویروون شدنم رو از درون ببینم و هیچی نگم. یاد گرفتم که وقتی خونه ام سوخت، وایستم و خاکسترش رو تماشا کنم و سیگار بکشم و گریه نکنم. من خیلی چیزا یادم مونده، خیلی چیزا یاد گرفتم.
یادته سرتو گذاشته بودی رو شونم و گریه می کردی؟ یادته؟ نه؟ باید یادت باشه.
یادته گفتی پس من چی؟
من باز یادمه. اره! حق با توئه. پس تو چی؟ عادت کردم. یاد گرفتم که درستش همیشه اینه که من هیچی باشم واسه بقیه و فقط خودم باشم واسه خودم.
حالا میای بازی کنیم؟ اسمش رو هم می ذاریم « من که هیچی، پس تو چی؟ »
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]