[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Archive for June, 2008

Thursday, June 26th, 2008


بهم گفت: سه نفرن که اگه یکیشون بمیره من خودکشی می کنم، خودمم نکشم روانی میشم.

یکیشون من بودم. خیلی وابسته ام شده، خیلی. نمی دونستم چی بهش بگم. فقط یه خنده ی تخمی تظاهری تحویلش دادم و گفتم که باید سعی کنی این وابستگی رو یه جوری به گا بدی. یکی نبود به خودم بگه اخه تخم سگ وقتی خودت با احساساتت زندگی می کنی، گه می خوری واسش تز صادر می کنی.

پ.ن: احساسات بچه گونه ی دوست داشتنیش بعضی وقتا عجیب ادمو به گا می ده.

{ Go To This Post }


Wednesday, June 25th, 2008


میای با هم بازی کنیم؟

اگه تو دوست داشتی بازی می کنیم، باشه؟

یادته سرتو گذاشته بودی رو شونم و گریه می کردی؟

من یادمه، من با این حافظه ی تخمی که چیزی توش نمی مونه، یه چیزایی همیشه یادم می مونه. یادم میاد هیچ وقت یه شونه ی اشنا نداشتم که سر روش بذارم، خودم بودم و خودم. یادم میاد مامان بابا بودن، واسه خودشون بودن، واسه خودشون هم نبودن، باز هم من بودم و خودم. یادم میاد که چه جوری دندونامو رو هم فشار می دادم و به زور خودمو نگه می داشتم تا برسم تو اتاقم، تا باز هم من بمونم و خودم و بغضی که قرار بود بترکه. اره! یادم میاد همه اینارو. یادم مونده که چشم بدوزم به دیوارای سفید اتاقم که گریه ام تموم شه. یاد گرفتم سیگار بکشم و دیوارای سفید اتاقم رو نیگا کنم و خودم باشم و خودم و دیگه گریه نکنم. یاد گرفتم همه چیزو تو خودم بریزم و خودم فقط بتونم ببینم. خودم باشم و خودم، و ویروون شدنم رو از درون ببینم و هیچی نگم. یاد گرفتم که وقتی خونه ام سوخت، وایستم و خاکسترش رو تماشا کنم و سیگار بکشم و گریه نکنم. من خیلی چیزا یادم مونده، خیلی چیزا یاد گرفتم.

یادته سرتو گذاشته بودی رو شونم و گریه می کردی؟ یادته؟ نه؟ باید یادت باشه.

یادته گفتی پس من چی؟

من باز یادمه. اره! حق با توئه. پس تو چی؟ عادت کردم. یاد گرفتم که درستش همیشه اینه که من هیچی باشم واسه بقیه و فقط خودم باشم واسه خودم.

حالا میای بازی کنیم؟ اسمش رو هم می ذاریم « من که هیچی، پس تو چی؟ »

{ Go To This Post }


Saturday, June 21st, 2008

فکر می کنی راحته؟

{ Go To This Post }


Wednesday, June 18th, 2008

با این خاموشی های قشنگ فقط اژیر خطر کم داریم که دوران جنگ تداعی بشه.

{ Go To This Post }


Tuesday, June 17th, 2008

Harvie Krumpet

 

 

Fakt 142

A cigarette is a

Substitute for

Your mothers nipple.

 

 

به شدت با Harvie Krumpet هم ذات پنداری کردم.

{ Go To This Post }


Tuesday, June 17th, 2008

سلام فرانکلی.

{ Go To This Post }


Sunday, June 15th, 2008

موزیک این پسرک استرالیایی ِ کانورس پوش ِ بانجو نواز منو می گاد و به ارگاسم می رسونه!

 

Xavier Rudd - Footprint

{ wma | 3.33 MB }

{ Go To This Post }


Sunday, June 15th, 2008

بدین وسیله خواهشمند می شویم که یک ارشیو موزیک که هرچی بخوای نه نگه، به ما معرفی نمایید.

مژدگانی هم می دهیم.

پ.ن: جون مادرت (خیلی جدی).

{ Go To This Post }


Saturday, June 14th, 2008

ارزوهای دست نیافته ام با نسل بازیکنایی مث دنیس برگکمپ، فیلیپ کوکو، پاتریک کلایورت و ادگارد داویدز و اینا، مثل این که امسال به مدد برادر جیو، اشنایدر، روبن، فان پرسی و دوستان به رهبری برادر فان باستن داره به حقیقت نزدیک میشه.

{ Go To This Post }


Wednesday, June 11th, 2008

یاد گرفتم که یه سری چیزا رو ننویسم، یادم دادن یعنی، و این خیلی وقتا اذیتم می کنه.

{ Go To This Post }


Tuesday, June 10th, 2008

تو نقشه ی جغرافیات دعوت به راهی شدنه

دنیات پر از ایستگاه پر از ترن های رفتنه

من رهسپار موندنم چراغم اینجا روشنه

همه جهان همین جاها جای تو خلوت منه

تو برو، تو برو نمون برو به سمت رفتنت

به جانب تازه شدن برو به نو شکفتنت

من به اقاقی متصل تو دل سپار شاهپره

من پا گرفته سایمو تو رو نسیم می بره

مسافر مقصد نو جادتو وردار و برو

هرکی به سمت خودشو نه دیگه من نه دیگه تو

اگرچه از ترانه و رنگین کمون ساختم تو رو

اگرچه از رویا و گل از عشق پرداختم تو رو

برو که عادت می کنم به شاعری رها شده

به سایه و به ابر و مه به من بی رویا شده

از من به من نزدیک تر شدی و نشناختم تو رو

ساختمت و نشناختمت نشناختم و باختم تو رو

نه من تو میشم نه تو من میشی برو به سر زدن

منو رها کن به منو البوم خاطرات من

 

جنتی عطایی هیچ وقت تکراری نشد، اسطوره ام بوده و مونده و هست و اینا.

ملودی فرید زولاند یه جاهایی بوی تکرار می ده، تکرار خود زولاند، که دقیقن همون جاها کلمات جنتی به دادش رسیده و نذاشته بوش زیاد پخش بشه! توی اجرا این قسمت که میگه « از من به من نزدیک تر شدی » جاش اینو: « با من خودی تر از نفس » گذاشته که خیلی بهتر شده. اون اول هم که میگه من رهسپار موندنم، خیلی خوبه.

{ Go To This Post }


Monday, June 9th, 2008

فردا شاید خوب شروع بشه، کسی چه می دونه؟ یعنی امیدوارم که این جوری باشه، سعی می کنم سیگار بکشم و فکر نکنم، سعی می کنم سیگار رو کم کنم و باز هم فکر نکنم. تو هم امتحان فردا رو خوب بدی.

{ Go To This Post }


Monday, June 9th, 2008

{ + }

خدای تبلیغ بود! همه با هم تکرار می کنیم: PEHDTSCKJMBA !

{ Go To This Post }


Sunday, June 8th, 2008

هی فکر، هی سیگار، هی فکر، هی سیگار… تهش که چی؟ هیچی. باز هم سیگار، باز هم فکر، هی سیگار، هی فکر.

{ Go To This Post }


Saturday, June 7th, 2008

دروغ که می گی فکر نکن با خر طرفی، در نتیجه سعی کن یه چیز باور پذیر بگی که این برداشت رو نکنم که تو احمق تر از اونی هستی که فکرشو می کردم.

{ Go To This Post }


Friday, June 6th, 2008

دیدی دختر، انیورساری یادمون رفت.

{ Go To This Post }


Thursday, June 5th, 2008

{ + }

اره! قضیه دقیقن همینه.

 

{ Go To This Post }


Thursday, June 5th, 2008

خیلی فرقه بین میثمی که ادم کسخل نماست و بقیه کسخلایی که ادای ادما رو در میارن.

{ Go To This Post }


Thursday, June 5th, 2008

در برابر توجیه های تخمی، تو هم سعی کن به تخمی ترین شکل ممکن برخورد کنی. خیلی شیک و قشنگ.

{ Go To This Post }


Tuesday, June 3rd, 2008

مخ ادم که گیج بزنه، چه دکتری باید بره؟

{ Go To This Post }


Monday, June 2nd, 2008

تصویرسازی موزیکش ادم رو رسمن کسخل می کنه. حس می کنی تو تاریخ اروپا داری سیر می کنی. اول شب رو واست می سازه، بعد یواش یواش که می ره جلو گرمت میشه، پشه ها دور سرت می چرخن و تو با حرکت دست سعی می کنی فراریشون بدی، خفقان و سیاهی رو حس می کنی که بی ربط از اون حس گرما و پشه ها نیست. تا 3:30 اگه دیوانه نشده باشی، این جا دیگه کم میاری، حس مبارزه به کله ات می زنه و تصور می کنی الانه که باید اسلحه ات رو ورداری بری میدون جنگ و به بقیه هم قطارات بپیوندی.

پ.ن: می جنگیییییم!

 

Woven Hand - Slota Prow

{ wma | 2.73 MB }

{ Go To This Post }


Monday, June 2nd, 2008

جهل و تعصب دو تا مسیرن که ته جفتشون به یه جا ختم میشه و اگه گرفتارشون بشی زندگی خودت که هیچی زندگی بقیه رو هم به گه می کشی.

{ Go To This Post }


Sunday, June 1st, 2008

تا این جایی که من فهمیدم خودخواهی رو میشه به چند دسته تقسیم کرد، یه نوع این تقسیم بندی می تونه این باشه که خودخواهی اون ادم فقط رو زندگی خودش تاثیر می ذاره یا تاثیرش به خود اون فرد محدود نمیشه و بقیه رو هم در بر می گیره. این که مثلن بگی من اونقد با خودم حال می کنم که یه دیوار بکشم دور خودم و هر چیز خوب رو واسه خودم نگه دارم و گور بابای بقیه، می تونه حداقل یه توجیه واسه یه همچین رفتاری باشه ولی این که تو با خودخواهیت گه بزنی تو زندگی یکی دیگه و بعد بگی دوست داشتم، به هیچ وجه قابل توجیه نیست.

پ.ن: بچه های خوب شبا زود می خوابن.

{ Go To This Post }