[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Archive for May, 2008

Friday, May 30th, 2008

کوله ی ادم همیشه باید رو شونه ی خودش باشه. سنگین یا سبک، هرکسی مسئول کوله ی خودشه.

{ Go To This Post }


Saturday, May 24th, 2008

رفتار ادم خیلی چیزا رو نشون میده، ولی به بعضی ها رسمن باید گفت بی خیال ادم شن، شاید تاثیر کنه. بعد دو بار احوال پرسی حس می کنن دیگه می تونن هر چی از مغزشون تراوش کرد به زبون بیارن. «روزی چن نخ سیگار می کشی؟ همیشه این قد زیاد می کشی؟ زیر چشت چرا سیاهه؟ چیزی مصرف می کنی یا واسه خود ارضاییه؟…» نقش منجی رو بازی می کنن و می خوان تو رو از منجلابی که توش اسیری و خودت هم حالیت نیس نجات بدن. اوج نمایششون هم تکون دادن سر با تاسفه و اه کشیدنشونه.

{ Go To This Post }


Saturday, May 24th, 2008

زور می زنم که خودمو ثابت کنم. خودمو به خودم. هیشکی مهم تر از این “من” نیست.

{ Go To This Post }


Friday, May 23rd, 2008

چن روز که نمی نویسی حس می کنی که دیگه حرفات ته کشیده و اگه بخوای بنویسی چرت از اب در میاد و شروع می کنی به محافظه کاری. مشکل این جاس که من هیچ وقت محافظه کار خوبی نبودم.

{ Go To This Post }


Tuesday, May 20th, 2008

{ + } ، { + }

حسای ادمو اونقد خوب بیان می کنن که انگار خودت نشستی خط به خطشو نوشتی.

{ Go To This Post }


Saturday, May 17th, 2008

با اینکه هنوز چیزی از عکاسی سرم نمیشه و با یه دوربین اشغال دارم کار می کنم، ولی تازه دارم لذت می برم از عکاسی. و هیچی مهم تر از این لذت بردن نیست.

{ Go To This Post }


Friday, May 16th, 2008

خودخواهی قدرت میاره، به خوب و بد بودن یه همچین قدرتی هم کار ندارم، مهم بودنشه، بقیه چیزا حاشیه اس. تخم یه سری کارا رو پیدا کردم، حالا دیگه فقط زمان تعیین کننده ی بقیه قضایاس.

{ Go To This Post }


Thursday, May 15th, 2008

مهم نیست، بی خیال، یعنی دیگه از این به بعد مهم نیست.

{ Go To This Post }


Wednesday, May 14th, 2008

{ Go To This Post }


Friday, May 9th, 2008

من ِ الان یه پسر بیست و سه ساله اس با یه سری کادو که دور خودش چیده و داره یادش میاره دیروزی رو که با تو گذشته و شبی رو که با دوستاش سر کرده. تو چی دختر؟ داری به چی فکر می کنی؟

{ Go To This Post }


Tuesday, May 6th, 2008

سطل اشغال پر از دستمال کاغذی هم نعمت بزرگی است که سال ها از ان غافل بودیم.

{ Go To This Post }


Monday, May 5th, 2008

مرز باریکی وجود داره بین روزانه نویسی و جفنگ نویسی.

{ Go To This Post }


Sunday, May 4th, 2008

صبح فکر کردم بهتر شدم، الان می بینم که به سلامتی دارم می میرم.

{ Go To This Post }


Thursday, May 1st, 2008

 

 

Viguen - Lalaie

{ wma | 2.90 MB }

 

چی بگم وقتی نه حرفی دارم واسه زدن، نه کاری از دستم برمیاد. یه وقتایی لازمه ادم خفه شه و هیچی نگه، حالا یا با میل خود ادم باشه یا بغض گلوی ادمو گرفته باشه.

{ Go To This Post }