- عطرتون چه خوش بوئه.
+ مرسی!
- چی هست؟
+ دانهیل.
- از اینا که تبلیغشو جدیدن نشون می دن؟
+ نمی دونم.
- دانهیل… سیگارش هم قدیمیه، عطرش خوبه.
+ دانهیل چیز بد نداره اقا!
- امتحان کردین، هان؟ ولی زود شروع کردین.
امشب حرف این اقایی که تو اسانسور دیدم، یهو خراب شد رو سرم، دیگه نتونسم چیزی بگم بهش. فقط لبخند می زدم بهش تا در باز شد و شب خوش گفتم و وقتی پشتم بهش بود باز گفت زود شروع کردین.
همیشه با اینایی که حس می کنن خیلی می فهمنن و هرجا ادمو دیدن باید کلاس درس برپا کنن و نصیحیت به خوردت بدن مشکل داشتم. وای! سیگار می کشی؟ چه کار بدی. چه پسر بدی، هزار و یکی درد و مرض می گیری، پیف پیف پیف! هوا رو هم الوده می کنی. تز صادر می کنن واسه زندگی ادم. اخه یکی نیست بگه شما ها که کون خودتون از همه گهی تره و بوی گندش همه جا رو ورداشته، برید کون گهی خودتونو پاک کنید بعد بیاید گوز گوز کنید.
ولی این اقای محترم سیبیل طلایی ِ توی اسانسور، به هیچ وجه جزو این دسته از مخلوقات نبود. بعضی وقتا تو این شهر ادمایی پیدا می شن که شعورشون بیش از حد می رسه. اینا رو ننوشتم که بگم مثلن الان متحول شدم و از این جفنگیات، فقط خواستم یادم بمونه که یه وقتایی یه غریبه می تونه یه حس عجیب غریب ِ خوب تو ادم به وجود بیاره و بهت نزدیک بشه که دیگه فک نکنی طرف غریبه اس و این که اون هم سیگاریه بیشتر بهت اطمینان می ده.