عذاب وجدان گرفتم که اگه فردا بچه ام از من بخواد که یه خاطره از سرجوونیم واسش تعریف کنم، چی بهش بگم. خوب سخته، بابا واسه بچه یه جورایی اسطوره اس، حالا هرچقدر هم که بچه هه بدونه که باباش یه ادم معمولیه مث بقیه و تو کل زندگیش که بگرده هیچ چیز دندون گیری پیدا نمی کنه که بخواد تعریف کنه، بازم یه جورایی تقدسش رو داره. ولی ادم که خودش رو نمی تونه گول بزنه. هیچ چیز عجیب غریبی که نداشتم، زندگی درست و حسابی ای هم. نهایت می تونم واسش تعریف کنم که نصف شبا این پسره ی دیوونه زنگ می زد که میای یه نخ سیگار با هم بکشیم؟ و من در جوابش می گفتم 10 دقیقه دیگه پایین باش. اخه خیییلی هیجان انگیز بود وقتی همه خواب بودن و من یواشکی از خونه می رفتم بیرون، خیلی. پسرم به من افتخار خواهد کرد، بی تردید.
Thursday, March 27th, 2008 @ { 4:21 am }