[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Saturday, February 9th, 2008 @ { 12:20 am }

شدم مث دختربچه های لوس ِننر. هرچی میشه گریه می کنم. امروز هیچ کس نفهمید که چقد خسته ام و حالم بده و این خیلی خوبه. خوبه که میشه همه چیزو پشت خنده های ساختگی قایم کرد. خوبه که دیگه هیشکی یه مشت اراجیف رو به اسم دلداری از تو دهنش تو صورت ادم ول نمی کنه، دلداری هایی که نهایتن ختم میشه به این که تو وضعت خوبه و من بدتر از تو ام، من داغون تر از تو ام. یواش یواش همه ی رابطه هامو قطع می کنم، کردم یعنی. یه چن تایی مونده که اونا هم به وقتش. می مونه یه میثم. اون می مونه. چون از اول تکلیفت معلومه باهاش. نه که نفهمه و هیچی نگه. نه، می فهمه، زیادی هم می فهمه. می فهمه که وقتی من حالم بده خفه خون می گیره. می فهمه که هیچی نمی گه. شعورش بعضی وقتا بیش از حد تصوره.