[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Archive for February, 2008

Tuesday, February 26th, 2008

تو این دو هفته متوجه شدم که ملت علاوه بر درس خوندن به سربازی رفتن من هم علاقه ی وافری دارن، هر کدوم که منو می دید می گفت: سربازی؟ حس انسان دوستی یه راننده هم گل کرد و کرایه ازم نگرفت! اخه من عواطف انسان دوستانه اتونو بخورم!

{ Go To This Post }


Saturday, February 23rd, 2008

من نفهمیدم واسه چی هارد کامپیوتر درایو B نداره. ببین A داره، c هم داره ها، ولی B هیچ وقت ندیدم داشته باشه. نتیجه می گیریم که کامپیوتر موجود زبان نفهم بی سوادی بیش نیست.

{ Go To This Post }


Wednesday, February 20th, 2008

He he he! You’re in the town baby!

{ Go To This Post }


Tuesday, February 19th, 2008

یه سری اشتباها هس تو زندگی که اگه قرار بود فرصت دوباره ای داده بشه به ادم که اونا رو درس کنه، دقیقن همونا رو تکرار می کرد. اکثر این اشتباها هم اونقدر بزرگن که رو کل زندگی اثر می ذارن. مث دل بستن. مث من و تو. من و تو درست وسط یه راه نا معلومیم که نه می تونیم برگردیم و راهی که اومدیم رو بی خیال شیم، نه این راهی که داریم طی می کنیم رو می تونیم حدس بزنیم تهش چی میشه. گارانتی ای واسه چیزی وجود نداره. یا هست یا نیست، اگه هست که هست اگه نیست هم که لابد نبوده. یه چیزی این وسط مشکل داره. یه اشکال احمقانه که نه از راهه نه از مسافرا.

M.Ward - Lullaby + exile

{ wma | 1.28 MB }

{ Go To This Post }


Sunday, February 17th, 2008

سه نخ سیگار در روز یعنی… اممممم… اااااا… پوفففففف… بی خیال. هیچی.

{ Go To This Post }


Sunday, February 17th, 2008

از وقتی دکتر بهم گفت سیگار نکشم و قهوه نخورم و کلن هرچی که اعصابم رو تحریک می کنه رو تعطیل کنم، دپرشن گرفتم. حس یه ادم هفتاد ساله بهم دست داده که قراره نهایت یه ماه دیگه زنده بمونه. به دکتره گفتم قهوه نخورم چی بخورم پس؟ گفت این که غذا نیست. با این حکمی هم که صادر کرد دیگه چه جوری می شد به یارو حالی کنم که بابا من بدون سیگار و قهوه یه چیزیم کمه. ترجیح می دم همون یه ماه دیگه بمیرم، ولی خوب تا وقت مرگم قهوه و سیگار رو ترک نکنم.

sparklehorse - Dreamt For Light Years In The Belly Of A Mountain

{ wma | 2.48 MB }

{ Go To This Post }


Saturday, February 16th, 2008

Hello هی ریپیت میشه. یه چن تا بعدالظهر یادم مونده و بوی سیگار توی بینی ام.

{ Go To This Post }


Monday, February 11th, 2008

 

با اعصاب داغون و حال گه ام رفته بودم تئاتر شهر عکاسی که پوستر «پاره سنگ در جیب هایش» رو دیدم. برای یه لحظه یه سری تصاویر واسه هفت - هشت ماه پیش که لحظه های خوشی واسم درست کرده بودن از جلو چشمم گذشت. یکی از کارای خوبی بود که دیدم، متن خوب با بازی خیلی خوب مهدی اعتماد سعید که با بودن داوود علوی به تکامل می رسید. بازی هر کدومشون اونقد خوب بود که حکم نردبون رو داشتن واسه بازی هم دیگه و برا بالا بردن سطح کار. سهیل اعرابی هم که فقط میشه بهش گفت: مرسی، مرسی سهیل.

{ Go To This Post }


Saturday, February 9th, 2008

باید رفت، یه روزی همین نزدیکی ها. یه چیزایی رو از دست می دی، عوضش هیچی هم گیرت نمیاد. مهم اون چیزی که از دستت میره یا حالا هرچی که گیرت بیاد نیست. مهم رفتنه. فرار کردن نیست. اسمش گم کردنه.

{ Go To This Post }


Saturday, February 9th, 2008

شدم مث دختربچه های لوس ِننر. هرچی میشه گریه می کنم. امروز هیچ کس نفهمید که چقد خسته ام و حالم بده و این خیلی خوبه. خوبه که میشه همه چیزو پشت خنده های ساختگی قایم کرد. خوبه که دیگه هیشکی یه مشت اراجیف رو به اسم دلداری از تو دهنش تو صورت ادم ول نمی کنه، دلداری هایی که نهایتن ختم میشه به این که تو وضعت خوبه و من بدتر از تو ام، من داغون تر از تو ام. یواش یواش همه ی رابطه هامو قطع می کنم، کردم یعنی. یه چن تایی مونده که اونا هم به وقتش. می مونه یه میثم. اون می مونه. چون از اول تکلیفت معلومه باهاش. نه که نفهمه و هیچی نگه. نه، می فهمه، زیادی هم می فهمه. می فهمه که وقتی من حالم بده خفه خون می گیره. می فهمه که هیچی نمی گه. شعورش بعضی وقتا بیش از حد تصوره.

{ Go To This Post }


Friday, February 8th, 2008

Have you ever tasted smoking a red Dunhill in our café Canape?

{ Go To This Post }


Thursday, February 7th, 2008

بعد چند وقت فیلم ندیدن، انیمیشن پرسپولیس کار خوبی بود. مخصوصن با تصویر سازی های ساده ی دوست داشتنیش که من بیشتر محو تکنیک کار بودم تا خود داستان. البته شیوه ی روایی داستان رو هم دوست داشتم.

{ Go To This Post }


Tuesday, February 5th, 2008

امروز یه ماگ گرفتم واسه خودم. دل خوشی خوبیه هر چقدر هم که کوچیک باشه، مث دستبندایی که واسه خودم می گیرم که یه چیزایی رو از یاد ببرم. البته از یاد بردنی که در کار نیست فقط یه مدت حواسمو پرت می کنه. خوبه. یه دل خوشی کوچولو که هرچقدر هم که عمرش کوتاه باشه، من دوستش دارم.

{ Go To This Post }


Monday, February 4th, 2008

I’m waiting, I’m wasting

Into the road of sadness

I’m walking without you

{ Go To This Post }


Monday, February 4th, 2008

این روزا اهنگای پانک راک عجیب فاز می دن. یعنی یه جورایی خیلی قشنگ ادمو تو دقایق تخمیش ذوب می کنن.

{ Go To This Post }


Saturday, February 2nd, 2008

اگه یه دختری پیدا بشه که محکم قدم برداره و تام ویتس گوش کنه و یه لنگه از گوشواره هایی که { اینا } درست می کنن، گوشش باشه و ترجیحن سیگار بکشه و یه فندک زیپوی رنگی هم داشته باشه که یه روز درمیون فندک هامونو با هم عوض کنیم، احتمالن بهش پیشنهاد ازدواج می دم. کچل هم که باشه می تونیم وقتای بی کاری بشینیم دست بکشیم رو کله ی هم دیگه و به کچل بودنمون بخندیم.

{ Go To This Post }


Friday, February 1st, 2008

یه خونه دو طبقه که پنجره های بزرگ توی اتاق خواب هاش داشته باشه، با پرده های سفید توری و بادی که پرده ها رو تکون بده، اهنگ، سیگار و … اممم دیگه… غذا و توالت که زنده بودن رو تضمین کنه. دیگه هیچی.

{ Go To This Post }


Friday, February 1st, 2008

روی قفسه سینه ام احساس سنگینی می کنم.

{ Go To This Post }