خیلی وحشتناکه وقتی بعدالظهر می خوابی و بعد چند ساعت که بیدار شدی می ببینی همه جا تاریکه. هیشکی خونه نیست. گم می کنی خودتو. گیج میشی. انگار که انداخته باشنت تو یه سیاه چال. تمام داشته هات رو جمع می کنی و زور می زنی که بفهمی کی هستی. چند بار تو مغزت تکرار می کنی که «من کیم؟» بچه مامان بابام. خوب قبول. حالا مامان کیه؟ بابا کیه؟ هیچی دستگیرت نمی شه جز یه سری رابطه ها که خود همون روابط هم هیچ تعریفی واسشون وجود نداره.
چراغ روشن می کنی. صدای موزیک رو زیاد می کنی. تقلای بیخود. گفتم که؛ راه فراری نیست. همه ی ادمای خونه هم که توش باشن و خونه روشن باشه و گرم، بازم تنهایی. فقط ظاهرش عوض میشه، وگرنه خود قضیه به قوت خودش باقیه.
این دنیا دنیای تنهاییه. وقتی می خوری زمین و بدنت زخم میشه، بقیه وایسادن نیگات می کنن و حتی محکوم هم میشی که نباید می خوردی زمین. اره تخمیه، ولی همینیه که هست، و این جزو قوانین تعریف شده ی این دنیاس. تو تنهایی و قراره تنهاییت رو با خودت تقسیم کنی. با سوزی که از پنجره میاد. با گریه های وقت و بی وقت. با خاک سیگار و فیلترهای توی زیر سیگاری. با نمایش نامه هایی که دور و بر خودت قطارشون کردی. با موزیکایی که همش ریپیت میشن. با … اصلن کی گفته که تو تنهایی؟ تنهایی یعنی چی؟ تو تنها نیستی. اره، تو تنها نیستی.تنهایی خود توئه. فقط هنوز اونقدر بیچاره نشدی که وقتی از همه چی درموندی گداییه یه قدرت ماورایی رو بکنی که هیچ اعتباری بهش نیست.