کاش می شد. کاشکی… همه چی از همین «کاش» لعنتی شروع می شه. کاش تو باشی. این جا، کنار من. کاش… تف به این «کاش» بی پدر و مادر. کاش من باشم و تو. کاش باشی و هوا سرد باشه. هوا سرد باشه و من احساس سرما نکنم. کاش… یه کاش می گی و بعد زور می زنی که فرار کنی. دم پنجره ی اتاقت. توی سیگارایی که دود می کنی. اون ور رو تخت. زیر پتو، توی تاریکی مطلق. نهایت یه کنج می شینی زانوهاتو بغل می کنی. از داخل یه چیزی شروع می کنه به خراب شدن. منفجر شدن. شروع می کنی به دویدن. تند ِتند. تند تر. نمی تونی، نمی شه. دور و برت تا چشم کار می کنه دیواره. دیوارای سفید و بلند. فرار بی فایده اس. ایست می کنی. یه کاش دیگه می گی که شاید کمکی بهت بکنه. به خیالت که می تونی با خیالاتت خودتو نجات بدی. کاش بودی. کاش بودی و راه فراری هم نبود. کاش بودی و هوا سرد بود. کاش…
پ.ن: چقد این پست رو دوست داشتم.
Axiom of Choice - Raindrop
{ wma | 4.35 MB }