[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Thursday, January 3rd, 2008 @ { 12:47 am }

راست می گفت؛ من می تونستم باهاش بیرون نرم ولی رفتم. حس می کردم اون موقع به من نیاز داره. همون جور که من بهش نیاز داشتم. نیاز به یه دوست خوب. یکی که حس کنی شعورش بیشتر از بقیه میرسه و می تونه درکت کنه. حق داشت. من می تونستم نرم. همون جور که اون تونست و نیومد.

زیاد پیچیده نیست. مشکل منم که واسه هر رابطه ی چسکی ای مایه می ذارم. مشکل منم.

چس ناله ی خاله زنکی نمی کنم. دوستش داشتم. الان هم فقط یه خاطره اس. یه خاطره که سعی می کنی خوب نگهش داری. یه خاطره که بعدالظهرهای جمعه از تو صندوقچه ات درش بیاری و یه نگاهی بهش بکنی و باز بذاریش سر جاش، همین. نه بیشتر، نه کمتر.

خدانگهدار خوب من