
این وقت شب هم هیچ قبرستونی باز نیست. گه گرفتم تمام رفاقتامو، یه نفر نیست یه نخ سیگار بهم بده.
از بعدالظهر یه حس گهی بهم دست داده، تو این اعصاب خوردی هم سیگارم تموم شده، نتیجه این که بیشتر به هم ریختم.

در این اثر توانسته ام مفاهیم عمیقی چون مدرنیته*، معنویت** و اضمحلال انسان در زمان را به تصویر بکشم. سرعت تغییرات دنیای مادی به قدری زیاد بوده که آنتونی ِ جوان نتوانسته خود را با ان وفق دهد، از این رو به پوچی رسیده است. برای رهایی از بن بست فلسفی به وجود امده، آنتونی ِ جوان دو راه را در ذهن خود می پروراند؛ خودکشی با کراوات و پایانی نامعلوم یا روی اوردن به معنویات و رسیدن به رستگاری.
*: کراوات - نماد روشنفکری. اشاره غیر مستقیم به انقلاب صنعتی و روی اوردن اروپاییانِ از خدا بی خبر به مدرنیته.
**: قسمت سفید بالای سر آنتونی ِ جوان.
پ.ن: کانسپت کار کردم.
بچه های خوب حرف مامان باباشونو گوش می کنن، تو سرما لباس گرم می پوشن که وقتی دم پنجره سیگار می کشن سرما نخورن.
توصیه من به شما جوانان این است که هیچ گاه لایو فرانک زاپا را در جمع خانوادگی به تماشا ننشینید. که اگر زمانی در میانه ی کنسرت سینه های زنی را بر صفحه ی تلویزیون مشاهده نمودید، بی جهت جلوی پدر و مادر خود سرخ و سفید نشوید.
پ.ن: حالا فک کن طرف هی می گه He’s so gay یکی هم صداشو نازک کرده و ادا اطوار در میاره، بعد پدر ادم هم گیر می ده که چی می گه الان؟ می فهمی چی می گه؟
آیدین مــرد. تو روحت که بی خیال نشستی خایه هاتو باد می دی. نمرد، تو اونو کشتی.
اگه ادمیزاد بعضی وقتا از بوی عرق بدن خودش خوشش بیاد، اسمشو چی میشه گذاشت؟
پ.ن: خوب که چی واقعن؟
گم شده. حرف امروز و دیروز هم نیست، خیلی وقته که گم شده. ارامش. این ارامش لعنتی که دیگه هیچ وقت نیست.
مدت زمان حضور یک پاکت سیگار تو جیبم در شرایطی که خیلی به ریه ها حال بدیم دو روزی سر جمع میشه. به یاس فلسفی دچار شده بودم دلیلش چی می تونه باشه. بعد به این نتیجه رسیدم که ذات هنر با وجود سیگار تازه معنی پیدا می کنه، منم که اهل هنر. الان خیالم راحت شد واقعن.
کلی زور زدم طرحو رو شابلون در اوردم، بعد چند ساعت خر کیف شدن، دستگیرم شده که طرح رو برعکس زدم. بلا دردیه عاشقیت.
احمقانه ترین رابطه ای که دیدم رابطه ی فامیلی بوده. یه مشت موجودات خل و چل که هیچ نقطه ی مشترکی با هم ندارن، از لحاظ فرهنگی هم هیچ ربطی به هم ندارن. از اونجایی هم که ایرانی جماعت رو دربایستی تو خونش موج می زنه، این جور روابط خیلی مستحکم و استواره، حتی است.
پ.ن: البته ما هم همچین گـه خوش بویی نیستیم. بو دادنمون با بقیه یه کم فرق می کنه. همین.
کف سیگار بودن بیماری مهلکی است که دانشمندان هم از درمان این بیماری عاجزند. حالا تو هی چایی و قهوه بریز تو حلقومت.
{ + }
نظرات ملت هیچی نبود جز اثبات نوشته ام. فقط از اونی که گفته بود ای کاش واسه مزخرف نویسی هم منفی ایجاد می شد، خوشم اومد.
نتیجه ی درس نخوندن و شب زنده داری و هایده و امتحان و اینا: تقلب توانگر کند مرد را. به چه خوبی، به چه شیکی. یک چیزی در حد باشگاه های اروپا و اینا. به جان خودم.
«افرا، یا روز می گذرد» نمایشنامه ی بیضایی فوق العاده بود. البته به جز چند صفحه ی اخر که خود نویسنده هم یکی از افراد بازی میشه. « ... حتمن می گن نور امیدی نشون می دادم. امکان رستگاری و بهبودی؛ فردای بهتری! کی؟ - کی می گه؟ ... » اخه وقتی اینو می گی، اون چند صفحه ی اخر رو پاره کن بریز دور دیگه. این هم که در ادامه اومده : «کی می گه؟ مدیران؛ منتقدان فرهنگی؛ رسانه ها؛ چپ ها؛ راست ها؛ و بد روزگاریه وقتی چپ و راست یک حرف می زنند؛ اونم در جایی که تنها واقعیت بی تردید صفحه ی تسلیت روزنامه هاس...» همش توجیه کردنه. ولی در کل اونقدر خوب بود که حتی همچین پایان گل و بلبلی رو هم می شد قبول کرد.
در راستای این که شب امتحان مدار الکتریکی تا 3 صبح داشتم «افرا»ی بیضایی رو می خوندم و چند ساعت بعدش هم امتحان رو خوب دادم، امشب هم می خوام هایده گوش کنم ببینم نتیجه چی میشه. نهایتش ورقه سفیده. حقا که سر ساقی سلامت!
«یه سری ادمای احمق، حتی صمیمی ترین دوستت، اونا دردناک تر از خود سرطان ان.»
10 + 4
A film by Mania Akbari
p.s: Love you Mania
تجربه ثابت کرده که داشتن استاد ریش پشمی در دروس تخصصی قسمتی از سیاه ترین وجوه زندگی ادمی است. اما همین تجربه این را نیز ثابت کرده که استاد ریش پشمی که شبیه پسر دایی خوبه ی ادم باشد می تواند ادمی را برای یک کلاس به دانشکده بکشاند. مخصوصن که شیطنت های استاد نام برده خاطرات خوب گذشته را هم برای ادمی زنده کند. امان از دست این ادمی.
امروز نیاز داشتم؛ به بودنت، به حرف زدنت، به خنده هات، به خودت. دلم بغل می خواست. امروز که گذشت. فردا هم که اسمش روشه، امروز نیست.
نوستالژی دهن ادم رو می گاد. کل خونه تاریک میشه، یه دفعه به سرم می زنه الانه که تو کله ات رو از اشپزخونه میاری بیرون و می گی: باز یادم رفت حسین، چن تا نسکافه بود چن تا میت؟
Aviv Geffen - Achshav Me'unan { wma | 1.78 MB }
کار های کاوه گلستان و نصرالله کسراییان رو به قدری دوست دارم که می تونم واسه هر عکسشون یه انشای توصیفی بنویسم. ولی خوب محمد صیاد اونقدر قدر هست که ادم هر بار که دوربین رو دستش می گیره به نام اون شروع به عکاسی کنه.
سلف پرتره محمد صیاد

تو با احساسات بچگانه ات، گریه های مسخره ات و دنیای احمقانه ات ریدی. ریدی پسر.
نصف شب لرز کردم چه جور. گفتم دیگه امشب با این بدن درد و لرز کلکم کنده اس. الان ایمان اوردم که این ادمی که صادق خان هدایت تو «زنده به گور»ش روایت کرده خود منم.
استاد محترم از سه تا پرتره کاری که گرفته بودم، دو تاشو برداشت واسه خودش. دقیقن اون دو تایی که به بچه ها داده بودم. اونی که به نام خودم نشونش دادم رو کلی توضیح داد که این کنتراستش زیاده و فلان و اینا. باید رئال باشه، واسه همین من زیاد نپسندیدمش. می خواستم بگم اون دو تایی که برداشتی رو هم من گرفتم ولی من اونا رو نپسندیدم. نصف عکس هامو که به نام این و اون برداشتی، خوب یه دفعه بگو چون تویی نمی پسندم.
اگه ادم بخواد یه کاری رو که از پسش بر میاد انجام بده، می ده. اگه هم نخواد که نخواسته دیگه.
بعضی وقتا تشخیص دادن راست و دروغ حرفای بقیه سخت می شه. گه گیجه می گیری که بخوای بفهمی چی به چیه. بعضی وقتا هم هست که می دونی داری دروغ می شنوی، ولی خودتو می ندازی تو چرندیاتی که طرف داره به خوردت می ده، خیلی مسخره اس ولی یه حس خوبی تهش بهت دست می ده. مخصوصن که احساساتت رو هم تحریک کرده باشه.
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]