
تجربه ثابت کرده که ورزش واسه سیگار ضرر داره. یه چیزی در حد سرطان و این ها.
اخر هفته باید خودمو یه جایی خارج شهر گم و گور کنم. درک این قضیه که تو یه گوشه ی این شهر باشی و نتونم ببینمت برام سخته. یعنی نمی فهمم کلن. واقعیت همینیه که هست، خاصیتش هم اینه که باید قبولش کرد یا این که یه جوری به هر حال بهت فرو بره.
ادمایی که قدرت دارن، تو محدوده ی قدرت خودشون همیشه سعی می کنن یه تقدسی واسه خودشون درست کنن که وقتایی که چیزی ندارن به اون بنازن، اونو چماق کنن تو سر زیر دستیاشون.
پ.ن: واقعن این یه قانونه که بچه ها باید شب زود بخوابن.
یه چیزی توی همه ی رابطه هام دستگیرم شده؛ اونم این که محتاج کسی نباشم و از کسی توقع نداشته باشم. اون احتیاجه یا توقع داشتنه هم درجه نداره، از چسکی ترین چیزا می تونه شروع بشه و به مسایلی مثلن پر اهمیت مث خونه و خونواده هم ختم بشه.
بعضی وقتا یه سری چیزا اونقدر روت تاثیر میذاره که میشه یه پارت از زندگیت. می تونه یه نوشته باشه یا یه فیلم یا یه موزیک یا هر چیز دیگه. بعد اونقدر دوسش داری که دلت می خواد اونو با یکی قسمت کنی. هم اون چیزی رو که ازش لذت بردی، هم اون قسمت از زندگیت رو. با یکی از ادمایی که دوسشون داری. ولی هیشکی اون موقعی که تو می گی اهمیت نمی ده. تویی و در و دیوار اتاقت و احساسات احمقانه ات.
پ.ن خوار مادری: فلان اهنگی که گفته بودیااا، خیلی خوب بود. مرسی.
از تو اتاقم لیوان به دست رفتم سمت اشپزخونه که واسه خودم چایی بریزم. تفاله چایی ته لیوان رو خالی کردم و لیوان رو اب کشیدم گذاشتم تو جاظرفی. برگشتم که برم اتاقم. وسط راه حس کردم باید یه کاری می کردم و نکردم.
می ترسم. تمام وجودمو ترس پر کرده. ترس از تنهایی. تنهایی ایی که عین 24 ساعت باهامه. خواستم زنگ بزنم باهات صحبت کنم، شاید واسه چند دقیقه نفهمم داره چی می گذره. منصرف شدم. ترس از ترسیدن تو و اروم حرف زدنت یا ترس از این که بعد چند دقیقه بگی حرف کم اوردیم.
«همان طور که رویدادهای واقعی فراموش می شوند، وقایعی که هرگز رخ نداده اند نیز می توانند در خاطرمان بمانند، که گویی واقعیت داشته اند.»
خاطره ی روسپیان غمگین من
گابریل گارسیا مارکز

خیلی راحت میشه ریدن تو طرح کتاب رو قبول کرد، ولی دیگه سانسور کردن whore و جایگزینی ِ دلبرک به جاش می تونه گه بزنه به تمام احساسات پاک ادمی نسبت به واژه ی دلبرک. به خدا اگه مجوز چاپ ندید خیلی بهتر از این اصلاحات مزخرفه.
تو الان یا داری درس می خونی یا گرفتی خوابیدی. مامان بابا هم که خوابن، مامان بابا همیشه خواب بودن. فیبی هم که جواب نمی ده. خیلی گیج ام امشب. گیج تر از دیشب. همه چیز یادم رفت. چیزایی که می خواستم بنویسم. هیچ کس امشب نیست. مث خیلی شبای دیگه. هیچ کس نیست که بگه تو چته پسر، بعدشم بخواد روحیه ی خرکی به ادم انتقال بده. هیچ کس. تو هم نیستی. مثل خیلی شبای دیگه. تو الان یا داری درس می خونی یا گرفتی خوابیدی. مامان بابا هم خیلی وقته که خوابن. خیلی وقته. مثل خیلی شبای دیگه. ارامش می خوام. نوعش هم مهم نیست چی باشه. حتی اگه قراره به صورت چند سی سی مایع کوفتی به رگ های ادم تزریق بشه. مشکل منم. من لعنتی که کنترل احساساتمو نمی تونم داشته باشم.
«می دونی، هیچ ادمی خلق شده ی عشق نیست. همه محصول حواس پرتی زن و مرد در یک لحظه ی هم اغوشی ان. یه لحظه غفلت. یه لحظه فراموشی. اون جایی که زن و مرد موقعی که به اوج لذت رسیدن، حیفشون میاد عشق بازیشونو قطع کنن.»
Scream Of The Ants
a film by:
محسن مخملباف

Lookin’ for a way to steal this wonderful belle!
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]