
زمانی که اون گرد سفید لعنتی رو از سوراخ دماغت داری می دی بالا، معصومیتی به دست میاری که اطمینان دارم همه ی گناهات بخشیده میشن. اگه بخشیده نشدن هم به تخمت، چیزی رو از دست ندادی.
- قرار نیست اتفاق خاصی بیافته. همه چیز مثل همیشه اس، بدون کوچکترین تغییری. مثل همیشه؛ من، عکس تو و صدای خنده هات که تو سرمه. تا صبح بیدار موندن هم که عادتمه.
- موهات بلند شدن، شاید سال خوبی در انتظارمون باشه، کسی چه می دونه.
Blackfield: End Of The World
Don't you forget what I've told you
So many years
We are hopeless and slaves to our fears
We're an accident called human beings
Don't be angry for loving the baby
And say it's unreal
So many lives turned to salt
Like roses who're hiding their thorns
It's the end of the world
The end of the world
It's a prison for dreams and for hopes
And still we believe there is God
It's the end of the world
The end of the world
We're dead but pretend we're alive
Full of ignorance, fools in disguise
In your room doing nothing
But staring at flickering screens
Streets are empty, but still you can hear
Joy of children turning to tears
Disease hides around every corner
Quiet, lay still
Wait for a moment to hear
We forgot what is touch, what to feel
It's the end of the world
The end of the world
It's a prison for dreams and for hopes
And still we believe there is God
It's the end of the world
The end of the world
We're dead but pretend we're alive
Full of ignorance, fools in disguise
Take this pill, it will make you feel dizzy
And then give you wings
Soon, boy, you'll fall into sleep
Without nightmares, without any fears
If you wake up in hell or in heaven
Tell the angels we're here
Waiting below for a dream
Here in the garden of sin
It's the end of the world
The end of the world
It's a prison for dreams and for hopes
And still we believe there is God
It's the end of the world
The end of the world
We're dead but pretend we're alive
Full of ignorance, fools in disguise
موهات خیلی خوشگل شده دختر. همین فردا میام با بابات صحبت کنم کار رو تموم کنیم.
- رفیق قرار نیست به اندازه ی تلاشت از این دنیا سهم ببری. مهم اینه که تو تقدیرت چی نوشته باشن، حالا تو هی کون خودتو جر بده، چه فرقی داره وقتی برات نوشته باشن: "we were destined not to be rich"
ترکیب نوستالژی و دانهیل قرمز تقلبی، نتیجه ای جز بهمن سوئیسی ندارد.
- معادلات زندگی زیاد هم پیچیده نیستند، بستگی به زاویه ی دیدت دارند.
+ این چه ربطی داشت به توالت رفتن من؟
- وقتی بوی لجن همه جات رو فرا گرفته، کاری که باید بکنی اینه که سیفون رو بکشی. هر کار دیگه ای فقط تو رو از مقصدت دور می کنه.
+ تو با این جفنگیات می خوای به من توهین کنی؟
- ببین قضیه خیلی ساده اس. مثل این که تو برده ی یکی باشی باید همه چیز رو مو به مو اجرا کنی.
+ حرومزاده مگه بهت نگفتم زیاد نکش؟ نتیجه اش میشه همین خزعبلاتی که بافتی.
- شاید هم تو راست بگی. ولی قضیه ی جبر رو نمی تونی منکر بشی. وقتی هم جبر باشه، خوب مقصد همون ان دونی ای یه که گفتم. فوق اش سیفون رو نمی کشی، که این تو تقدیری که برات نوشتن فرق زیادی نداره.
+ ...
تخمی بودن امشب از بادهای دریده ای که از سر شب شروع به وزیدن کرده بودند مشخص بود. سایه ای در اولین کوچه ی بن بست خزید و خود را از دیدگان پسرک پنهان کرد. توقف در اولین چهار راه. مرور تمام تصاویر از ابتدا تا ایستگاه. چیز دندان گیری وجود نداشت. پسرک راه اش را ادامه داد، از کوچه گذشت و به پایان خیابان رسید. پایان خط نه چراغی بود نه سایه ای وام دار نور چراغ که بتواند فکر پسرک را مشغول کند.
پ.ن: اگر از ابتدا نور چراغی نبود عکس های یادگاری هم نبودند که سوزانده شوند و در کوچه ی بن بست دفن.
بارانی که می بارد و قصد پایان ندارد مدام این نکته را یاداور می شود که دخترکی در گوشه ای از این شهر غم و تنهایی اش را مخلوط می کند و ان قدر این معجون را هم می زند که دیگر نه کوله بار غم اش پیدا باشد، نه گونه های خیس اش. اندوه اش را در خنده هایش چال می کند و تنهایی اش را در کلماتی که به سرعت ادایشان می کند پنهان. خود را به دست فراموشی می سپارد و هم درد من می شود که اندکی حال من تغییر کند.
کاش بداند ناراحتی هایش به تلخی لحظه های گه زندگی ام اضافه می کند. سپس می ماند منی که کاری از دستم بر نمی اید و بارانی که هنوز قطع نشده است.
پریود شب زنده داری های دردناک ام هر روز به روشنایی خورشید تف می کند. در این مدت پریودهای رنگارنگ تنها توشه ای است که به وفور دارم. پریود روحی ام پشت به من به دیوار کنار پنجره لم داده و پک های عمیقی به سیگارش می زند. ان یکی به یاس فلسفی دچار شده، دیگری هم از فرط روشنفکر بازی هایش اسم خود را فراموش کرده و در راه سخن پراکنی های کسل کننده باردار شده است. پریودهای احمقی که چیزی از زمان سرشان نمی شود، تمام بودنم را به چشم بر هم زدنی پر می کنند، احساس تنهایی را می رباییند و درد را به من هدیه می دهند.
تحمل پریودهایی از این دست کار چندان سختی نیست. دردناک ترین بخش ماجرا زمانی رخ می دهد که اینه انتظار لبخند زدن از من دارد. هرچند، او گناه ندارد، این فرهنگ اوست که می پندارد از دردی که می کشی باید لذت ببری.
اگر تا سر حد مرگ خواب در چشمانم رخنه کرده باشد، Jack Nicholson می تواند سرزنده تر از همیشه شب ام را به صبح برساند. به طوری که به جای فیلم دیدن از اول Departed تا جایی که Costello کشته می شود، فقط محو دیدین این مرد بودم. دمدمه های صبح هم تنها تصاویری که در ذهنم می چرخند شرارت های دوست داشتنی Costello است و قه قهه های Jack Nicholson در Academy Awards.

احمق کسی است که تصور می کند ادم بزرگ است، حماقت اصلی هم زمانی شکل می گیرد که پوزخند مغرورانه ای برایت پرتاب می کند و می گوید: «تو هنوز بچه ای».

© Photo by: Nargess
- تو بنویس پسرکی که تخمی بودن زندگی گوزپیچ اش کرد. اره! به همین سادگی به همین خوشمزگی، نیاز به کلمه ی دهن پر کن هم ندارد. قضیه همان اروغ و نعمت نفتی و ایناس.
Adult شدن بخشی از زندگی است، اما تنها سهم من از این بخش Cold اش بود!
روایت هر روز و هر شب من:
با همه دوری ما، این همه فاصله ها
همه جا سرشار است از هوایت اینجا
گل من، گوهر من، کاش اینجا بودی
جان من، جوهر من، کاش اینجا بودی
و یا به روایتی دیگر:
اغوش تو حادثه ای مبارک
زیر بارون رهایی بادبادک
لبخند تو خورشید دست و دلباز
سایه ی تو سرو ناز ِ ناز ِ ناز
با تو بساط شب چه رو به راه ِ
بی تو ولی خورشید هم روسیاه ِ
حرم نفس های تو؛ اتشکده
سایه ی دستت تنها سرپناه ِ
دست و پا زدن بین بی حوصلگی و شهوت، شاید هم چیزی شبیه گه گیجه، چشیدن فاکد آپ بودن با نان اضافه.
پ.ن: امروز به تعریف جدیدی از بودن گه گرفته ام رسیدم.
- تو که اون بالایی! نمی بینمت. نشستی یا ایستادی؟
...
- نمی دونم چرا منتظر جوابت موندم!
- لرزش دست هام رو می بینی؟ اره! می بینی.
- نه! از ترس نیست، شلوارم رو هم خیس نکردم. ادمی که تموم فهم و شعورش جمع شده باشه تو اون باتومی که تو دستشه، ترس نداره، همچین ادمی بیشتر حس ترحم ادمو برمی انگیزه، حتی حس نفرت هم نمی تونی داشته باشی. لرزش دست های من از جای دیگه ای اب می خوره. اره! از این که به کسی اعتماد داشتم که امروز فقط تماشاچی بود. نه! هر روز تماشاچی بوده. اره! درستش همینه. تو هر روز فقط داری تماشا می کنی.
- جناب خدا! اگه تو هم روزی به چشم می دیدی که خدات فقط یه تماشاچیه، دستات نمی لرزیدن؟ خودت که می گی خدایی، یکی بیشتر نیستی. پس همچین حسی رو نمی تونی داشته باشی. این حس تنها متعلق به عروسکی است که نخ های در دست عروسک گردان را پاره شده می بیند.
با تو گل بود و ترانه
با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد
بی تو پژمره شد و مرد
تمام بودنمان خلاصه شده در حسرت و ای کاش هایی گاه و بی گاه که هر از چند گاهی بینمان تقسیمشان می کنیم، جنتی عطایی هم راوی همیشگی است.
انبوهی پشم چرکین و کثافت محض به همراه اسپرم متعفن؛ اری! این است مرد بودن در قاموس اهالی ده کوره ای -که شهر می خوانندش- که تمدن و فرهنگ خود را مایه مباهات می دانند.
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]