
یه بطری زهرماری تنها چیزیه که همین الان بهش نیاز دارم.
Blackfield: Cloudy now
In a violent place we can call our country
Is a mixed up man and I guess that's me
The sun's in the sky but the storm never seems to end
It's a place of sorrow but we call it a home
And the darkest thoughts, yeah I guess they're my own
There's wealth in the bank but there's nothing to show inside
It's cloudy now
It's getting cloudy now
In a special place that I call my life
The father was cruel and he lost his wife
But I don't see either cos I live across the street
It's a beautiful thing when it starts to rain
A man who drinks just to drown the pain
And I can't stop from dreaming there's something else
We are a fucked up generation
It's cloudy now
We gotta get out of here
It's cloudy now
I’m really fucked up now
خودکشی کار زیاد سختی نیست، مقداری تخم می خواهد. ادم خودخواهی نیستم، وگرنه خودکشی راحت تر از اتش زدن یک چوب کبریت است.
صدای اهنگ را بلند کرده ام شاید کمی از بوی گند ام را بگیرد.
گه بودن این روزهایم فاز جدیدی است که این زندگی نکبتی برایم به ارمغان اورده است. نگاه کن! لبخند یخ زده ام تنها یادگاری از روزهای به اصطلاح خوب گذشته است. روزهایی که دیدی و باور نکردی. تا جایی که حافظه ام یاری می کند، فراموش کار بدی نبودی. گذشته را فراموش کن. من ِ امروز را دریاب.
تنها چند قدم دیگر مانده به پایان، اندک عقلی که در سر داشتم دارد تمام می شود. خوب چه بهتر! برای این زندگی احمقانه که دیکته شده نیازی به عقل نیست. عروسک گردان کس دیگری است و تماشاگر هم دیگری. در نگاه اول زود مشخص می شود خیمه شب بازی احمقانه ای است، همین است که کف و سوت تماشاچیان را نمی فهمم.
سنگ جمع کردم که بعد این که دزدیدمت، بزنیم تمام پنجره های خونتون رو بشکونیم، بعدشم نوبت خونه ی پدر - مادر خودمه!
گفتم الان زنگ بزنم بهت، باز چند ساعت پای تلفن بشینیم، من عکستو بذارم جلو خودم و بعد یادم بره قراره حرف بزنیم؛ اونقدر غرق بشم که سوت بزنم، بعد تو هم شروع کنی به خندیدن. بعدشم دیگه نمی دونم چی میشه، چون هر دفعه فقط صدای خنده هات یادم می مونه.
زمین زیر پایم با تکان هایش به من یاد اوری می کند که امروز، بار گناه نابخشوده ام سنگین تر شده است. حسابش را دارم، درست از خرداد سال گذشته شروع شد. شب و روزش هم توفیری ندارد؛ فوق اش گناه هر روزه ام یک بار دیگر هم تکرار شده است.
این نمایش نامه ی بی سر و ته نیازی به قاضی هم ندارد. خود حکم صادر می کنم: اعدام.
اما...
اما این روزها اینه پسرکی را به تصویر می کشد که حتی تخم اجرای احکام خود را نیز ندارد.
پ.ن: این روزها دیگر تخم داشتن در زندگی مهم نیست. مهم تن فروشی است. فاحشه بودن شرط لازم و کافی این زندگی تخمی است. همه چیزت را مفت بفروش و از دردی که می کشی لذت ببر.
تصویر وحشتناکی است؛ وقتی به جای دیدن قیافه ی خود در اینه سراسر شب را ببینی، بدون کوچک ترین کورسوی ستاره ای. پنجره هم رنگ پریده تر از ان است که دیگر بتوانی در ان به دنبال مفهوم بگردی. همه چیز دلالت دارد بر این که تو نیستی. مسئله ی زیاد پیچیده ای هم نیست وقتی همه چیز در تلخی ته نشین شود و بوی دود بدهد.
پ.ن: حرف چرتی است که من و تو نباید با هم باشیم.
Reza Yazdani: Zendegi Nameh
دیووووووووووووووووووونه ...
Comin' with my new cherokee Converse to steal you honey!
درست وسط خنده های تو، یه لحظه به سرم زد که گور بابای همه به جز تو، حتی خود گه ام.
Previous post reloaded:
نصف شب جمعه می تواند گه تر از چیزی باشد که حتی فکرش را بکنم، با خبری که Donsifon می دهد.
سرم داغ تر از ان است که بتوانم چیزی بنویسم.
برای پنجمین بار به ساعت نگاه می کنم. پوزخندی که این بار تحویلم می دهد از هر فحش و ناسزایی بدتر است. جانور مارپیچی را که به برانگیختن شهوت مردان ایستاده صدا می زنم که جواب بی احترامی های زمان –این زمان بی پدر و مادر- را بدهد. بدون دادن کوچک ترین زحمتی به خود، می گوید: کار دارم، مزاحم نشو لعنتی. این موجود چندش اور که اسمش را مغز گذاشته اند هم مرا دست انداخته است. سگی که پاچه ی صاحبش را بگیرد سگ نیست، الاغی چیزی است احتمالا. عاقبت فاحشه ای که قاعده ی هم بستر شدن را نداند، پس انداختن توله های پی در پی است.
به سرم می زند بروم بیرون. باران نرم نرمک اغاز می شود. سیگار اول را با فندک زیپوی پشت ویترین مغازه مرد سیبیلو، که همیشه حسرتش را دارم روشن می کنم. باران ادامه می دهد. دستمال را جلوی بینی می گیرم. فیییییییین... اگر می شد با محکم فین کردن محتویات درون سرم را بیرون بکشم، حتما این کار را می کردم. باران، بی اعتنا، مانند دخترکی باکره به بازی اش ادامه می دهد. دخترکی که با دیدن لبخند من زود صورتش سرخ می شود، یا بهتر؛ لپش گل می اندازد.
گه بودن، خاصیت بعدالظهرهای جمعه است.
کانورس هام مال تو. حالا زنگ بزنم صدای خنده هاتو بشنوم؟
مردک خرفت، هیچ گاه نتوانست حقیقت فاحشه بودن را در کله ی پوکش فرو کند. او فاحشه را تنها زنی بدکاره می دانست، حال ان که خود فاحشه ی مغزی بود و به دریدگی خود می بالید. او تفاوت میان حیوان بودن خود و انسان بودن زنان فاحشه را نفهمید.
زمان کمی ان طرف تر، -مضطرب، با صورتی برافروخته- ،اخم کرده است و رویش را از من برگردانده. به خیالش با این کارها من به صرافت می افتم و پای اشتی را پیش می گذارم. ابله تر از چیزی که هست نشان می دهد این حرامزاده. لودگی این روزهایش با هیچ اب مقدسی پاک نمی شود، چه برسد به فراموشی. یک سیلی جانانه کمترین حق من بود که باید نثارش می کردم.
روی صندلی ام -رو به تنهایی- لم می دهم و لیوان قهوه ام را یک دفعه سر می کشم. باد هم دیگر صدایش در نمی اید. چشم ها را می بندم و تنها یک سیاهی با موهای بلند را می بینم. نه زمانی هست، نه مکانی. تا چشم کار می کند سیاهی است و موهای نرم و ارام و ساکن.
من و تو گناه نابخشوده ای مرتکب نشده ایم. گناه را کسانی کرده اند که فکر می کنند دل بستن ما گناه است. جهنم اطرافمان هم دست پخت همین عزیزانمان است. لبخند بزنیم که فکر نکنند از دست پختشان خوشمان نیامده یا زحمتشان را نادیده گرفته ایم.
Carlos Santana & Michelle Branch: The Game of Love
Tell me
Just what you want me to be
One kiss
And oo you’re the only one for me
So please tell me why
Don’t you come around no more
Cause right now
I’m crying
Outside the door
Of the candy store
It just takes a little bit of this
A little but of that
It started with a kiss
But we’re up to that
A little bit of life
A little bit of then
Tell me my dear
It’s all in the game of love..
…this
Whatever you make it to be
Sunshine
Instead of this cold lonely sea
So please give me time
And you’ll see for what I’m good for
Instead of goodbye
It’s knocking down the door
Of the candy store
It just takes a little bit of this
A little bit of that
It started with a kiss
But we’re up to that
A little bit of life
A little bit of then
Tell me my babe
It’s all in the game of love
It’s all in this game of love
You roll me
Control me
Console me
Please hold me
You guide me
Divide me
Into war
(Make me feel good)
So please tell me why
Don’t you come around no more
Cause right now I’m tired
Outside the door
Of your lovin store
It just takes a little bit of this
A little bit of that
It started with a kiss
But we’re up to that
A little bit of life
A little bit of then
Tell me my babe
It’s all in the game of love
(A little bit of this
A little bit of that)
It’s all in this game of love
It’s all in the game of love
(A little bit of life
A little bit of then)
Right in the game of love
You roll me
Control me
Please hold me
(Make me feel good)
(A little bit of life
A little bit of then)
Out here on my own
On my own
(A little bit of this
A little bit of that)

- معنی دوستی رو می دونی رفیق؟
- نه! نمی دونی.
- الکی زور نزن! بذار من روشنت کنم.
- دوستی شبیه به یه شوخی احمقانه ی بی نمک ِ که عمقش هرچقدر بیشتر باشه؛ احمقانه بودن قضیه جدی میشه و دیگه به هیچ وجه شوخی نیست. درست مث دلبستگی به اون پاکت سیگار قرمز همیشگی ام.
نه! دیالوگ هام هنوز تموم نشده عوضی، ببند اون گاله ی بد بو رو.
اردلان سرفراز راست می گفت که "قبیله یعنی یه نفر، هم خونی معنا نداره"، من بودم که نخواستم باورش کنم.
دلم تنگ شده برای نوشته هات، برای خنده های احمقانه ی دوست داشتنیت و برای بودنت.
امروز تکرار دیروز است و فردا تکرار امروز. تاریخ همیشه تکرار می شود بی هیچ بیش و کم، که ما یک روز گول اندامش را می خوریم و روزی دیگر گول عشوه ی شتری اش را. احمقانه تر این که بهای سنگینی را نیز برای هم بستر شدن با این فاحشه می پردازیم.
پ.ن: یک نفر از Repeat شدن این فیلم مضحک دارد لذت می برد، بازیگران خوبی برای عیش او باشید.
Scooter: Level One
خیلی اخلاق خوبی داشتیم، با این تب پاچه هم می گیریم.
فکر کردی چرت و پرت بلغور می کنم؟ باور کن عقلم سر جاشه، تویی که همیشه روی قضایا رو می بینی.
- دقت کردی؟ چن وقته لمپن شدم.
- توقع داری با صدای نعمت نفتی بعد اب گوشت، اون بطری ِ دوغ رو که سر می کشم، بعدش برات از فلسفه ی شرق دور ببافم؟ خوب باید اروغ زد که غذا هضم بشه دیگه.
- خوب که چی؟
- گفتیم ابرومونو درست کن، ریدی به کل هیکلمون.
- یک مقدار جنبه هم چیز بدی نیست واسه تو که این همه قدرت داری.
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]