[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Archive for December, 2007

Monday, December 31st, 2007

این وقت شب هم هیچ قبرستونی باز نیست. گه گرفتم تمام رفاقتامو، یه نفر نیست یه نخ سیگار بهم بده.

{ Go To This Post }


Monday, December 31st, 2007

از بعدالظهر یه حس گهی بهم دست داده، تو این اعصاب خوردی هم سیگارم تموم شده، نتیجه این که بیشتر به هم ریختم.

{ Go To This Post }


Sunday, December 30th, 2007

 

در این اثر توانسته ام مفاهیم عمیقی چون مدرنیته*، معنویت** و اضمحلال انسان در زمان را به تصویر بکشم. سرعت تغییرات دنیای مادی به قدری زیاد بوده که آنتونی ِ جوان نتوانسته خود را با ان وفق دهد، از این رو به پوچی رسیده است. برای رهایی از بن بست فلسفی به وجود امده، آنتونی ِ جوان دو راه را در ذهن خود می پروراند؛ خودکشی با کراوات و پایانی نامعلوم یا روی اوردن به معنویات و رسیدن به رستگاری.

*: کراوات - نماد روشنفکری. اشاره غیر مستقیم به انقلاب صنعتی و روی اوردن اروپاییانِ از خدا بی خبر به مدرنیته.

**: قسمت سفید بالای سر آنتونی ِ جوان.

پ.ن: کانسپت کار کردم.

{ Go To This Post }


Sunday, December 30th, 2007

بچه های خوب حرف مامان باباشونو گوش می کنن، تو سرما لباس گرم می پوشن که وقتی دم پنجره سیگار می کشن سرما نخورن.

{ Go To This Post }


Saturday, December 29th, 2007

توصیه من به شما جوانان این است که هیچ گاه لایو فرانک زاپا را در جمع خانوادگی به تماشا ننشینید. که اگر زمانی در میانه ی کنسرت سینه های زنی را بر صفحه ی تلویزیون مشاهده نمودید، بی جهت جلوی پدر و مادر خود سرخ و سفید نشوید.

پ.ن: حالا فک کن طرف هی می گه He’s so gay یکی هم صداشو نازک کرده و ادا اطوار در میاره، بعد پدر ادم هم گیر می ده که چی می گه الان؟ می فهمی چی می گه؟

{ Go To This Post }


Friday, December 28th, 2007

آیدین مــرد. تو روحت که بی خیال نشستی خایه هاتو باد می دی. نمرد، تو اونو کشتی.

{ Go To This Post }


Friday, December 28th, 2007

اگه ادمیزاد بعضی وقتا از بوی عرق بدن خودش خوشش بیاد، اسمشو چی میشه گذاشت؟

پ.ن: خوب که چی واقعن؟

{ Go To This Post }


Wednesday, December 26th, 2007

 

 

Tom Waits - I Hope That I Don’t Fall In Love With You

{ wma | 2.72 MB }

{ Click for the lyric }

{ Go To This Post }


Monday, December 24th, 2007

Cinematic Orchestra - To Build A Home { wma | 4.28 MB }

{ Click for the lyric }

{ Go To This Post }


Monday, December 24th, 2007

گم شده. حرف امروز و دیروز هم نیست، خیلی وقته که گم شده. ارامش. این ارامش لعنتی که دیگه هیچ وقت نیست.

{ Go To This Post }


Saturday, December 22nd, 2007

مدت زمان حضور یک پاکت سیگار تو جیبم در شرایطی که خیلی به ریه ها حال بدیم دو روزی سر جمع میشه. به یاس فلسفی دچار شده بودم دلیلش چی می تونه باشه. بعد به این نتیجه رسیدم که ذات هنر با وجود سیگار تازه معنی پیدا می کنه، منم که اهل هنر. الان خیالم راحت شد واقعن.

{ Go To This Post }


Thursday, December 20th, 2007

کلی زور زدم طرحو رو شابلون در اوردم، بعد چند ساعت خر کیف شدن، دستگیرم شده که طرح رو برعکس زدم. بلا دردیه عاشقیت.

{ Go To This Post }


Wednesday, December 19th, 2007

احمقانه ترین رابطه ای که دیدم رابطه ی فامیلی بوده. یه مشت موجودات خل و چل که هیچ نقطه ی مشترکی با هم ندارن، از لحاظ فرهنگی هم هیچ ربطی به هم ندارن. از اونجایی هم که ایرانی جماعت رو دربایستی تو خونش موج می زنه، این جور روابط خیلی مستحکم و استواره، حتی است.

پ.ن: البته ما هم همچین گـه خوش بویی نیستیم. بو دادنمون با بقیه یه کم فرق می کنه. همین.

{ Go To This Post }


Tuesday, December 18th, 2007

کف سیگار بودن بیماری مهلکی است که دانشمندان هم از درمان این بیماری عاجزند. حالا تو هی چایی و قهوه بریز تو حلقومت.

{ Go To This Post }


Tuesday, December 18th, 2007

{ + }

نظرات ملت هیچی نبود جز اثبات نوشته ام. فقط از اونی که گفته بود ای کاش واسه مزخرف نویسی هم منفی ایجاد می شد، خوشم اومد.

{ Go To This Post }


Monday, December 17th, 2007

نتیجه ی درس نخوندن و شب زنده داری و هایده و امتحان و اینا: تقلب توانگر کند مرد را. به چه خوبی، به چه شیکی. یک چیزی در حد باشگاه های اروپا و اینا. به جان خودم.

{ Go To This Post }


Sunday, December 16th, 2007

«افرا، یا روز می گذرد» نمایشنامه ی بیضایی فوق العاده بود. البته به جز چند صفحه ی اخر که خود نویسنده هم یکی از افراد بازی میشه. « … حتمن می گن نور امیدی نشون می دادم. امکان رستگاری و بهبودی؛ فردای بهتری! کی؟ - کی می گه؟ … » اخه وقتی اینو می گی، اون چند صفحه ی اخر رو پاره کن بریز دور دیگه. این هم که در ادامه اومده : «کی می گه؟ مدیران؛ منتقدان فرهنگی؛ رسانه ها؛ چپ ها؛ راست ها؛ و بد روزگاریه وقتی چپ و راست یک حرف می زنند؛ اونم در جایی که تنها واقعیت بی تردید صفحه ی تسلیت روزنامه هاس…» همش توجیه کردنه. ولی در کل اونقدر خوب بود که حتی همچین پایان گل و بلبلی رو هم می شد قبول کرد.

{ Go To This Post }


Sunday, December 16th, 2007

در راستای این که شب امتحان مدار الکتریکی تا 3 صبح داشتم «افرا»ی بیضایی رو می خوندم و چند ساعت بعدش هم امتحان رو خوب دادم، امشب هم می خوام هایده گوش کنم ببینم نتیجه چی میشه. نهایتش ورقه سفیده. حقا که سر ساقی سلامت!

{ Go To This Post }


Wednesday, December 12th, 2007

«یه سری ادمای احمق، حتی صمیمی ترین دوستت، اونا دردناک تر از خود سرطان ان.»

10 + 4

A film by Mania Akbari

p.s: Love you Mania

{ Go To This Post }


Monday, December 10th, 2007

تجربه ثابت کرده که داشتن استاد ریش پشمی در دروس تخصصی قسمتی از سیاه ترین وجوه زندگی ادمی است. اما همین تجربه این را نیز ثابت کرده که استاد ریش پشمی که شبیه پسر دایی خوبه ی ادم باشد می تواند ادمی را برای یک کلاس به دانشکده بکشاند. مخصوصن که شیطنت های استاد نام برده خاطرات خوب گذشته را هم برای ادمی زنده کند. امان از دست این ادمی.

{ Go To This Post }


Thursday, December 6th, 2007

امروز نیاز داشتم؛ به بودنت، به حرف زدنت، به خنده هات، به خودت. دلم بغل می خواست. امروز که گذشت. فردا هم که اسمش روشه، امروز نیست.

{ Go To This Post }


Thursday, December 6th, 2007

نوستالژی دهن ادم رو می گاد. کل خونه تاریک میشه، یه دفعه به سرم می زنه الانه که تو کله ات رو از اشپزخونه میاری بیرون و می گی: باز یادم رفت حسین، چن تا نسکافه بود چن تا میت؟

 

 

Aviv Geffen - Achshav Me’unan { wma | 1.78 MB }

{ Click for the lyric }

{ Go To This Post }


Wednesday, December 5th, 2007

کار های کاوه گلستان و نصرالله کسراییان رو به قدری دوست دارم که می تونم واسه هر عکسشون یه انشای توصیفی بنویسم. ولی خوب محمد صیاد اونقدر قدر هست که ادم هر بار که دوربین رو دستش می گیره به نام اون شروع به عکاسی کنه.

 

سلف پرتره محمد صیاد

{ Go To This Post }


Tuesday, December 4th, 2007

تو با احساسات بچگانه ات، گریه های مسخره ات و دنیای احمقانه ات ریدی. ریدی پسر.

{ Go To This Post }


Saturday, December 1st, 2007

نصف شب لرز کردم چه جور. گفتم دیگه امشب با این بدن درد و لرز کلکم کنده اس. الان ایمان اوردم که این ادمی که صادق خان هدایت تو «زنده به گور»ش روایت کرده خود منم.

{ Go To This Post }