[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Archive for November, 2007

Friday, November 30th, 2007

استاد محترم از سه تا پرتره کاری که گرفته بودم، دو تاشو برداشت واسه خودش. دقیقن اون دو تایی که به بچه ها داده بودم. اونی که به نام خودم نشونش دادم رو کلی توضیح داد که این کنتراستش زیاده و فلان و اینا. باید رئال باشه، واسه همین من زیاد نپسندیدمش. می خواستم بگم اون دو تایی که برداشتی رو هم من گرفتم ولی من اونا رو نپسندیدم. نصف عکس هامو که به نام این و اون برداشتی، خوب یه دفعه بگو چون تویی نمی پسندم.

{ Go To This Post }


Friday, November 30th, 2007

اگه ادم بخواد یه کاری رو که از پسش بر میاد انجام بده، می ده. اگه هم نخواد که نخواسته دیگه.

{ Go To This Post }


Friday, November 30th, 2007

بعضی وقتا تشخیص دادن راست و دروغ حرفای بقیه سخت می شه. گه گیجه می گیری که بخوای بفهمی چی به چیه. بعضی وقتا هم هست که می دونی داری دروغ می شنوی، ولی خودتو می ندازی تو چرندیاتی که طرف داره به خوردت می ده، خیلی مسخره اس ولی یه حس خوبی تهش بهت دست می ده. مخصوصن که احساساتت رو هم تحریک کرده باشه.

{ Go To This Post }


Friday, November 30th, 2007

تجربه ثابت کرده که ورزش واسه سیگار ضرر داره. یه چیزی در حد سرطان و این ها.

{ Go To This Post }


Wednesday, November 28th, 2007

اخر هفته باید خودمو یه جایی خارج شهر گم و گور کنم. درک این قضیه که تو یه گوشه ی این شهر باشی و نتونم ببینمت برام سخته. یعنی نمی فهمم کلن. واقعیت همینیه که هست، خاصیتش هم اینه که باید قبولش کرد یا این که یه جوری به هر حال بهت فرو بره.

Reamonn - Promised Land { wma | 2.63 MB }

{ Click for the lyric }

{ Go To This Post }


Friday, November 23rd, 2007

ادمایی که قدرت دارن، تو محدوده ی قدرت خودشون همیشه سعی می کنن یه تقدسی واسه خودشون درست کنن که وقتایی که چیزی ندارن به اون بنازن، اونو چماق کنن تو سر زیر دستیاشون.

پ.ن: واقعن این یه قانونه که بچه ها باید شب زود بخوابن.

{ Go To This Post }


Friday, November 23rd, 2007

یه چیزی توی همه ی رابطه هام دستگیرم شده؛ اونم این که محتاج کسی نباشم و از کسی توقع نداشته باشم. اون احتیاجه یا توقع داشتنه هم درجه نداره، از چسکی ترین چیزا می تونه شروع بشه و به مسایلی مثلن پر اهمیت مث خونه و خونواده هم ختم بشه.

{ Go To This Post }


Saturday, November 17th, 2007

بعضی وقتا یه سری چیزا اونقدر روت تاثیر میذاره که میشه یه پارت از زندگیت. می تونه یه نوشته باشه یا یه فیلم یا یه موزیک یا هر چیز دیگه. بعد اونقدر دوسش داری که دلت می خواد اونو با یکی قسمت کنی. هم اون چیزی رو که ازش لذت بردی، هم اون قسمت از زندگیت رو. با یکی از ادمایی که دوسشون داری. ولی هیشکی اون موقعی که تو می گی اهمیت نمی ده. تویی و در و دیوار اتاقت و احساسات احمقانه ات.

 

پ.ن خوار مادری: فلان اهنگی که گفته بودیااا، خیلی خوب بود. مرسی.

{ Go To This Post }


Sunday, November 11th, 2007

از تو اتاقم لیوان به دست رفتم سمت اشپزخونه که واسه خودم چایی بریزم. تفاله چایی ته لیوان رو خالی کردم و لیوان رو اب کشیدم گذاشتم تو جاظرفی. برگشتم که برم اتاقم. وسط راه حس کردم باید یه کاری می کردم و نکردم.

{ Go To This Post }


Saturday, November 10th, 2007

می ترسم. تمام وجودمو ترس پر کرده. ترس از تنهایی. تنهایی ایی که عین 24 ساعت باهامه. خواستم زنگ بزنم باهات صحبت کنم، شاید واسه چند دقیقه نفهمم داره چی می گذره. منصرف شدم. ترس از ترسیدن تو و اروم حرف زدنت یا ترس از این که بعد چند دقیقه بگی حرف کم اوردیم.

{ Go To This Post }


Saturday, November 10th, 2007

«همان طور که رویدادهای واقعی فراموش می شوند، وقایعی که هرگز رخ نداده اند نیز می توانند در خاطرمان بمانند، که گویی واقعیت داشته اند.»

خاطره ی روسپیان غمگین من

گابریل گارسیا مارکز

{ Go To This Post }


Friday, November 9th, 2007

 

خیلی راحت میشه ریدن تو طرح کتاب رو قبول کرد، ولی دیگه سانسور کردن whore و جایگزینی ِ دلبرک به جاش می تونه گه بزنه به تمام احساسات پاک ادمی نسبت به واژه ی دلبرک. به خدا اگه مجوز چاپ ندید خیلی بهتر از این اصلاحات مزخرفه.

{ Go To This Post }


Wednesday, November 7th, 2007

سرعت شرط لازم دنیای امروزه. فلسفه ی دراگ های صنعتی هم تو همین سرعت لعنتی خلاصه می شه. این که بتونی در کم ترین زمان ممکن به هدفت برسی، خیلی عالیه. اونم واسه تویی که همیشه از همه عقب بودی و کند بودنت چماق می شد تو سرت.

 

Blackfield - Pain { wma | 2.63 MB }

{ Click for the lyric }

{ Go To This Post }


Sunday, November 4th, 2007

تو الان یا داری درس می خونی یا گرفتی خوابیدی. مامان بابا هم که خوابن، مامان بابا همیشه خواب بودن. فیبی هم که جواب نمی ده. خیلی گیج ام امشب. گیج تر از دیشب. همه چیز یادم رفت. چیزایی که می خواستم بنویسم. هیچ کس امشب نیست. مث خیلی شبای دیگه. هیچ کس نیست که بگه تو چته پسر، بعدشم بخواد روحیه ی خرکی به ادم انتقال بده. هیچ کس. تو هم نیستی. مثل خیلی شبای دیگه. تو الان یا داری درس می خونی یا گرفتی خوابیدی. مامان بابا هم خیلی وقته که خوابن. خیلی وقته. مثل خیلی شبای دیگه. ارامش می خوام. نوعش هم مهم نیست چی باشه. حتی اگه قراره به صورت چند سی سی مایع کوفتی به رگ های ادم تزریق بشه. مشکل منم. من لعنتی که کنترل احساساتمو نمی تونم داشته باشم.

{ Go To This Post }


Friday, November 2nd, 2007

«می دونی، هیچ ادمی خلق شده ی عشق نیست. همه محصول حواس پرتی زن و مرد در یک لحظه ی هم اغوشی ان. یه لحظه غفلت. یه لحظه فراموشی. اون جایی که زن و مرد موقعی که به اوج لذت رسیدن، حیفشون میاد عشق بازیشونو قطع کنن.»

Scream Of The Ants

a film by:

محسن مخملباف

{ Go To This Post }