- عزیزم! می دونی یاد کی افتادم؟
+ نه! وایسا حدس بزنم… اممم… یاد اون شب که واسه اولین بار با هم مشروب خوردیم؟
- ]خنده[ نه! ولی یادته هی می ترسیدی می گفتی دیگه نخوریم؟!
+ هه هه! اره! تو هم که خیلی گوش می کردی به حرفای من! انگار عهد بسته بودی تا اون بطری رو تموم نکنی بی خیال نشی و تا اخرش بری.
- وای خدا! چه شبی بود!
+ پسر! شانس اوردیم نمردیم. اون لحظه که داشتی کوکائین لعنتی رو می دادی بالا، بعد سرتو کردی طرف من و خشکت زد. داشتم می مردم از ترس. گفتم سنگ کب کردی. اخه کدوم احمقی کوکائین رو با الکل مصرف می کنه که من و تو این بلا رو سر خودمون اوردیم!
- ]خنده[ حتمن عشق من و تو باعث شده بود که رویین تن بشیم و نمیریم! اوه معشوقه ی من!… ]خنده[…
+ ]خنده[ وای! معشوق من!… ]خنده[…
…سکوت…
- با این که زیاده روی کردیم اون شب، ولی خوش گذشت.
+ اره. همه چی خلاصه می شد تو لحظه لحظه ی اون پنج ساعت… نگفتی یاد چی افتادی.
- یاد اون شب که بارون مث سیل میومد. زدیم بیرون، بدون چتر و بدون لباس گرم.
+ اوففف! فوق العاده بود!
- خیس خیس برگشتیم خونه امون.
+ فرداش هم جفتمون سرما خوردیم. دست کمی از مرگ نداشت.
- هرچی بود مال من و تو بود. من و تو بودیم و زندگیمون تو لحظه شکل می گرفت. اما حالا چی؟
+ حالا… هیچی…
- اما حالا که درست به عقب نگاه کنی می تونی همه چیزو مو به مو ببینی. بیبنی که تمام این با هم بودنا و خاطرات همه اشون زاییده ی ذهن ان. هیچ وقت من و تو ای شکل نگرفت که خاطرات بعدش شکل بگیره و اون لحظهِ هه به وجود بیاد. دقیق تر که بشی می بینی از دیالوگ خبری نیست، همه اش مونولوگه.
…
- اره! درسته. اون که داشت این نمایش رو می نوشت همه ی کاراکتر ها رو جدا جدا به وجود اورد. از اول هم قرار نبود دیالوگی در کار باشه. نمایشی واسه نشون دادنه. نشون دادن قدرت یکی دیگه. نمایشی که فقط یه بازیگر اصلی داره. متنی هم که داره توش از دیالوگ خبری نیست، همه اش مونولوگه.
Antimatter - The Immaculate Misconception { wma | 3.61 MB }