این دو، سه روزه که نبود دلم تنگ شده بود واسش. بعدالظهر زنگ زدم حالشو بپرسم، گفت که حالش بد شده بود و یه شب بیمارستان خوابیده بود. هی هم می گفت الان خوبم، بهترم و از این حرفا و تو حالت خوبه؟
مث احمق ها داشتم گوش می کردم و نهایت حرف زدنم هم جمله های تک کلمه ای بود.