اگه یه کافه این دور و برا بود خوب می شد؛ واسه 171 روز اینده ام برنامه داشتم. هر روز عصر می رفتم میشستم اون تو و بعد یه قهوه ی تلخ سفارش می دادم و یکی مث اون اقا کپله ی تو کافه تیتر که اخر سر نفهمیدم چی کاره اس اونجا، می گفت مطمئنید شکر نمی خوایید؟ بعدشم من تایید می کردم. تا قهوه رو بیاره یه سیگار دود می کردم و ادمای اونجا رو تماشا می کردم. قهوه هم که حاضر شد یه سیگار دیگه روشن می کردم و قهوه رو داغ داغ می خوردم. بعد از تو کیفم کتاب یزدانی خرم رو در می اوردم و واسه بار چندم شروع می کردم به خوندنش. به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی… یه صفحه اشو می خوندم و می بستمش و شروع می کردم به فکر کردن. فکر این که چقدر این ادمو دوس دارم، فکر این که انگار با هم زندگی کردیم، فکر این که اصن این ادم خود منه. بعد کلی ذوق می کردم. به افتخارش هم یه نخ سیگار دیگه می کشیدم. هر روز هم دقیقن همین کارا رو تکرار می کردم. کافه، سفارش قهوه، دیالوگ ام با اقا کپله، سیگار…
Tuesday, October 9th, 2007 @ { 5:59 pm }