- مرتیکه ی خیکی از سرطان خون نمرد؛ از من بپرسی می گم که پول زیادی اونو خفه کرد.
+ حالا حتمن تخم و ترکه اش افتادن دنبال ارث و میراث یارو. بچه هاش هم دارن هم دیگه رو جر می دن.
- زن اخریش گفته که همه ی دارایی اون بابا مال اونه و باید زودتر به نامش بشه.
+ زرررررشک…
- دیدیش؟
+ کیو؟
- زن یارو رو دیگه. تیکه ایه واسه خودش. پسر بزرگ پیرمرده بدش نمیاد دستی بهش برسونه.
+ من جای یکی از پسراش بودم با زنه می ریختم رو هم.
- تو رو ول کنن ترتیب منم می دی پسر!
+ جدی می گم. چرا که نه؟
- هه هه! این که ترتیب منو بدی؟!
+ نه بابا! این که با زن یارو یه کاسه می شدم رو می گم.
- که چی بشه؟
+ که پول هارو بکشیم بالا. اگه نمی شد، باز هم چیزیو از دست نمی دادی. یه حالی کردی دیگه بالاخره.
- فکرشو بکن، پسر بزرگه این کارو بکنه.
+ فقط باید حواسش باشه زنه دورش نزنه.
- جالبه!
+ جالب ترش عکس این قضیه اس. زنه با همه پسرای یارو بریزه رو هم، اخر سر هم پسرا ببینن یه کلاه به چه گشادی رفته سرشون.
- شانسو ببین. داف هم نشدیم، بریم زن یه مایه دار رو به موت بشیم.
+ اگه ما داف هم می شدیم، پول که بهمون نمی رسید هیچ، پسراش یه سیخی هم بهمون می کردن.
- اره! راس می گی، تو این یه مورد هیچ شکی ندارم.