[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Wednesday, October 3rd, 2007 @ { 5:29 pm }

- مرتیکه ی خیکی از سرطان خون نمرد؛ از من بپرسی می گم که پول زیادی اونو خفه کرد.

+ حالا حتمن تخم و ترکه اش افتادن دنبال ارث و میراث یارو. بچه هاش هم دارن هم دیگه رو جر می دن.

- زن اخریش گفته که همه ی دارایی اون بابا مال اونه و باید زودتر به نامش بشه.

+ زرررررشک…

- دیدیش؟

+ کیو؟

- زن یارو رو دیگه. تیکه ایه واسه خودش. پسر بزرگ پیرمرده بدش نمیاد دستی بهش برسونه.

+ من جای یکی از پسراش بودم با زنه می ریختم رو هم.

- تو رو ول کنن ترتیب منم می دی پسر!

+ جدی می گم. چرا که نه؟

- هه هه! این که ترتیب منو بدی؟!

+ نه بابا! این که با زن یارو یه کاسه می شدم رو می گم.

- که چی بشه؟

+ که پول هارو بکشیم بالا. اگه نمی شد، باز هم چیزیو از دست نمی دادی. یه حالی کردی دیگه بالاخره.

- فکرشو بکن، پسر بزرگه این کارو بکنه.

+ فقط باید حواسش باشه زنه دورش نزنه.

- جالبه!

+ جالب ترش عکس این قضیه اس. زنه با همه پسرای یارو بریزه رو هم، اخر سر هم پسرا ببینن یه کلاه به چه گشادی رفته سرشون.

- شانسو ببین. داف هم نشدیم، بریم زن یه مایه دار رو به موت بشیم.

+ اگه ما داف هم می شدیم، پول که بهمون نمی رسید هیچ، پسراش یه سیخی هم بهمون می کردن.

- اره! راس می گی، تو این یه مورد هیچ شکی ندارم.