[ Back to Emotional Winter's homepage ]

Childish | brainchild of hozein

Archive for October, 2007

Wednesday, October 31st, 2007

Lookin’ for a way to steal this wonderful belle!

{ Go To This Post }


Sunday, October 28th, 2007

- عزیزم! می دونی یاد کی افتادم؟

+ نه! وایسا حدس بزنم… اممم… یاد اون شب که واسه اولین بار با هم مشروب خوردیم؟

- ]خنده[ نه! ولی یادته هی می ترسیدی می گفتی دیگه نخوریم؟!

+ هه هه! اره! تو هم که خیلی گوش می کردی به حرفای من! انگار عهد بسته بودی تا اون بطری رو تموم نکنی بی خیال نشی و تا اخرش بری.

- وای خدا! چه شبی بود!

+ پسر! شانس اوردیم نمردیم. اون لحظه که داشتی کوکائین لعنتی رو می دادی بالا، بعد سرتو کردی طرف من و خشکت زد. داشتم می مردم از ترس. گفتم سنگ کب کردی. اخه کدوم احمقی کوکائین رو با الکل مصرف می کنه که من و تو این بلا رو سر خودمون اوردیم!

- ]خنده[ حتمن عشق من و تو باعث شده بود که رویین تن بشیم و نمیریم! اوه معشوقه ی من!… ]خنده[

+ ]خنده[ وای! معشوق من!… ]خنده[

…سکوت…

- با این که زیاده روی کردیم اون شب، ولی خوش گذشت.

+ اره. همه چی خلاصه می شد تو لحظه لحظه ی اون پنج ساعت… نگفتی یاد چی افتادی.

- یاد اون شب که بارون مث سیل میومد. زدیم بیرون، بدون چتر و بدون لباس گرم.

+ اوففف! فوق العاده بود!

- خیس خیس برگشتیم خونه امون.

+ فرداش هم جفتمون سرما خوردیم. دست کمی از مرگ نداشت.

- هرچی بود مال من و تو بود. من و تو بودیم و زندگیمون تو لحظه شکل می گرفت. اما حالا چی؟

+ حالا… هیچی…

- اما حالا که درست به عقب نگاه کنی می تونی همه چیزو مو به مو ببینی. بیبنی که تمام این با هم بودنا و خاطرات همه اشون زاییده ی ذهن ان. هیچ وقت من و تو ای شکل نگرفت که خاطرات بعدش شکل بگیره و اون لحظهِ هه به وجود بیاد. دقیق تر که بشی می بینی از دیالوگ خبری نیست، همه اش مونولوگه.

- اره! درسته. اون که داشت این نمایش رو می نوشت همه ی کاراکتر ها رو جدا جدا به وجود اورد. از اول هم قرار نبود دیالوگی در کار باشه. نمایشی واسه نشون دادنه. نشون دادن قدرت یکی دیگه. نمایشی که فقط یه بازیگر اصلی داره. متنی هم که داره توش از دیالوگ خبری نیست، همه اش مونولوگه.

 

Antimatter - The Immaculate Misconception { wma | 3.61 MB }

{ Go To This Post }


Sunday, October 28th, 2007

حرف تردید ِ یه نسله میون رفتن و موندن

بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن

پ.ن اخلاقی: اینقدر خوشم میاد وقتی یکی مث روزبه بمانی این همه شعور رو یه دفعه تو کله اش جا داده باشه.

{ Go To This Post }


Wednesday, October 24th, 2007

به همت دستان تلاشگر مهندسان و دانشمندان ایرانی ساعت این وبلاگ درست شد.

{ Go To This Post }


Wednesday, October 24th, 2007

ما ها هرکدوم یه پا جک ایم. طرف به خودش لقب وب دیزاینر و گرافیک دیزاینر داده. درست مث دانشکده فنی که وقتی می ری توش همه همو مهندس صدا می کنن، ادم خوشش میاد. بعد تو رزومه اش که نگاه می کنی می بینی جلوی مهارت وب دیزاین اش نوشته فرانت پیج، به خودش درجه هم داده که مثلن فول بلده. مهارت گرافیکش هم فوله، واسه اون هم نوشته فتو شاپ. حالا من گرافیک حالیم نیست نمی فهمم طرف ورداشته کل سایتشو از براش های فتو شاپ پر کرده، هیچی نمی گم. ولی دیگه اخه وقتی می گن وب دیزاین، یارو کم  ِکم به یه زبان برنامه نویسی تحت وب تسلط داره، تازه اون هم دهنشو پر نمی کنه بگه من وب دیزاینرم. خیلی اعتماد به نفس می خواد ادم بگه من وب دیزاینرم اون هم با تسلط بر فرانت پیج، چون وقتی یکی تو صورتت نگاه کرد و یه پوزخند تحویلت داد و بهت گفت که داداش! فرانت پیج که بچه بازیه! باید بتونی تحملش کنی.

{ Go To This Post }


Monday, October 22nd, 2007

کلاس ریاضی مهندسی با اون استاد ریش و پشمیش سر صبح تنها حسنی که داشت این بود که بالاخره وقت بذارم و طرح لوگویی رو که می خواستم رو در بیارم.

{ Go To This Post }


Monday, October 22nd, 2007

مسعود کیمیایی رو بعد از قرنی اوردن تلویزیون، بعد با کلی ذوق و شوق و اینا تا ته برنامه بشینی که صحبتای اونو گوش کنی، به جاش فلسفه بافی های جواد طوسی رو به خوردت بدن یا در بهترین شرایط فریدون جیرانی سوالای تکراریشو دوباره از کیمیایی بپرسه و وسطش طوسی بپره تو صحبتش و به جاش حرف بزنه. خوب یه دفعه بگین جواد طوسی رو دعوت کردیم که براتون از کیمیایی تعریف و تمجید از خودش در کنه و مسعود کیمیایی رو هم اوردیم ببینینش که ذوق مرگ بشید. دقیقن قضیه همون میز پینگ پنگی بود که کیمیایی گفت.

{ Go To This Post }


Saturday, October 20th, 2007

این دو، سه روزه که نبود دلم تنگ شده بود واسش. بعدالظهر زنگ زدم حالشو بپرسم، گفت که حالش بد شده بود و یه شب بیمارستان خوابیده بود. هی هم می گفت الان خوبم، بهترم و از این حرفا و تو حالت خوبه؟

مث احمق ها داشتم گوش می کردم و نهایت حرف زدنم هم جمله های تک کلمه ای بود.

{ Go To This Post }


Saturday, October 20th, 2007

نتیجه ی فکر کردن به فواید فوتوگرام این شد که الان بشینم روی تی شرت طرح بزنم.

پ.ن1: جدن این دوتا چه ربطی به هم داشتن؟

پ.ن2: همین رویه رو در پیش بگیرم یهو دیدی از روشن نشدن فندک زیپوم به طراحی پروسسورهای شونزده هسته ای رسیدم.

{ Go To This Post }


Friday, October 19th, 2007

Finally I found the original version!

{ Go To This Post }


Thursday, October 18th, 2007

نمی دونم اگه منصور امشب می دونست که اگه زود بخوابه من دلم می گیره، بازم زود می خوابید یا نه. حالا وقتی هم بیدار باشه اصلن مهم نبود که بشینه رو کاناپه و اخم کنه و چاییشو بخوره و اخبار ببینه.

{ Go To This Post }


Wednesday, October 17th, 2007

کلی فکر کردم که بفهمم فلسفه ی فوتوگرام چیه. به هیچی نرسیدم. به چه درد می خوره؟ جدن؛ خوب که چی؟

{ Go To This Post }


Wednesday, October 17th, 2007

الان به جز من فقط یه سگ بیداره که هر چند وقت یه بار یادش میفته باید پارس کنه. جفتمون کسخلیم.

{ Go To This Post }


Wednesday, October 17th, 2007

می دونی، یه چیزایی مهمه تو زندگی، ولی خوب همون چیزا فقط واسه تو مهمن و قرار نیست کسی توش باهات شریک بشه. بعد همون چیزا که اونقدر مهم بودن واست، اهمیتشونو از دست می دن. نهایتش هم این می شه که تمام چیزای قشنگی که واسه خودت ساخته بودی از بین می ره، چون هیچ کدوم مهم نبودن که بخوان اتفاق بیفتن.

{ Go To This Post }


Sunday, October 14th, 2007

ادمیزادی که سه ساعت بی کار تو دانشکده بشینه منتظر یه کلاس تکراری و چند صفحه سلینجر بخونه و چرت بزنه و سیگار بکشه، اخر سر هم ببینه حس کلاس نیست و برگرده خونه، پست فوتبالی که از خودش در می کنه هیچ، همراه با تماشای فوتبال ان چنان با عشق تخمه می شکنه که انگار لبهای معشوقش رو چسبیده باشه و نخواد ولش کنه.

{ Go To This Post }


Sunday, October 14th, 2007

سبک می شویم.

{ Go To This Post }


Sunday, October 14th, 2007

 

 

از اونجایی که استقلال می بره توضیح اضافه نیاز نیست و تنها دلیل این پست تضعیف روحیه ی تیم حریف می باشد.

 

 

Joe Satriani - Crowd Chant { wma | 2.25 MB }

{ Go To This Post }


Friday, October 12th, 2007

 

من هر وقت بزرگ شدم پول جمع می کنم یه کاماروی مشکی می خرم که بتونم بیام دنبالت، ببرمت بیرون بگردونمت.  فقط با کامارو می تونم ببرمت بیرون، حتمن هم مشکی باید باشه. سبز هم باشه قبوله.

{ Go To This Post }


Thursday, October 11th, 2007

چند وقته قراره سیگارو بذارم کنار. گفتم از فردا پس فردا تازه میشه بیرون راحت سیگار کشید، باشه از دو هفته ی دیگه. از اول هفته دیگه نمی کشم. هیچ عوض نشدم؛ درست مثل چند سال پیش، مثل همه ی شنبه هایی که قرار بود واسه کنکور درس بخونم و نخوندم.

{ Go To This Post }


Thursday, October 11th, 2007

حس های امشب ام خیلی یه جوریه. نمی دونم خنده داره یا مسخره اس. سر شبی دلم می خواست یکی زنگ بزنه بهم باهاش صحبت کنم. حالا نه مهم بود کی زنگ بزنه نه این که چی قراره بشنوم. فقط حس می کردم یکی باید زنگ بزنه و با من صحبت کنه. نمی فهمم چیه. مثلن الان باید یکی بهم زنگ بزنه که پسر بزن بریم بیرون یه نخ سیگار بکشیم برگردیم. همین. خنده دار هم نیست اخه، شاید احمقانه اس، نمی دونم.

{ Go To This Post }


Wednesday, October 10th, 2007

 

همبرگر دوبل با سس سفید فراوون یعنی لذت دنیا. همبرگر دوبل یعنی وسط دیدن لایو ارکایو یه دفعه البوم تام یورک احمق و دار و دسته اش برسه دستت.

 

پ.ن: گاد بلِس د ِ اینترنت!

 

Radiohead - Videotape { wma | 3.22 MB }

{ Go To This Post }


Tuesday, October 9th, 2007

اگه یه کافه این دور و برا بود خوب می شد؛ واسه 171 روز اینده ام برنامه داشتم. هر روز عصر می رفتم میشستم اون تو و بعد یه قهوه ی تلخ سفارش می دادم و یکی مث اون اقا کپله ی تو کافه تیتر که اخر سر نفهمیدم چی کاره اس اونجا، می گفت مطمئنید شکر نمی خوایید؟ بعدشم من تایید می کردم. تا قهوه رو بیاره یه سیگار دود می کردم و ادمای اونجا رو تماشا می کردم. قهوه هم که حاضر شد یه سیگار دیگه روشن می کردم و قهوه رو داغ داغ می خوردم. بعد از تو کیفم کتاب یزدانی خرم رو در می اوردم و واسه بار چندم شروع می کردم به خوندنش. به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی… یه صفحه اشو می خوندم و می بستمش و شروع می کردم به فکر کردن. فکر این که چقدر این ادمو دوس دارم، فکر این که انگار با هم زندگی کردیم، فکر این که اصن این ادم خود منه. بعد کلی ذوق می کردم. به افتخارش هم یه نخ سیگار دیگه می کشیدم. هر روز هم دقیقن همین کارا رو تکرار می کردم. کافه، سفارش قهوه، دیالوگ ام با اقا کپله، سیگار…

{ Go To This Post }


Tuesday, October 9th, 2007

چیز میز زیاد دارم تو ذهن ام واسه نوشتن، به همون اندازه هم نمی دونم چی بنویسم. زیاد عجیب غریب هم نیست، مخم ریده خوب.

{ Go To This Post }


Tuesday, October 9th, 2007

دلم اب جو می خواد، اونم تو اون لیوان خرکی گنده ها، با بادوم زمینی و زیتون، زیتونش هم ترجیحن تو اب لیمو خوابونده شده باشه.

{ Go To This Post }


Saturday, October 6th, 2007

«جادوگرهای امنیتی، کارهای مربوط به نسبت دادن امتیازات دستیابی به محله وب و اداره کردن گواهینامه های خادم وب را اسانتر می کند.»

ایرانی جماعت در همه حال باید ایرانی بودن خودشو ثابت کنه. انگار که مجبورش کرده باشن واسه هر لغت فرنگی یه واژه ی معادل بیاره. موندم طرف با کدوم طرف مغزش فکر می کرده که به جای Security Wizard واژه ی جادوگرهای امنیتی رو به قول خودش معادل سازی کرده. حالا بماند که به جای Site، محله و به جای Server، خادم رو معادل سازی کرده.

انتشارات SAMS اگه می دونست کتاباش قراره توسط همچین افراد مخی ترجمه بشه، می رفت با جی. کی رولینگ سر منتشر کردن شماره های بعدی هری پاتر قرارداد می بست.

{ Go To This Post }


Saturday, October 6th, 2007

شنبه بعدالظهر رو می تونی تفریح کنی. می تونی بخزی زیر پتو و بی دغدغه استراحت کنی. می تونی هدفونو بچپونی تو گوشت و یه نخ سیگار روشن کنی، بعد هم فکرای تو سرتو ول کنی تا بیاد خرتو بچسبه. فکرای هر روزتو. فکر خودتو، فکر دختره رو، فکر خانواده ای که اگه تی پارتی های بعدالظهر رو ازش بگیری، نهایتش سر شام و ناهار همو می بینن. فکر زندگی ای که به فاک رفته. فکر رویاهات. به ته سیگار هم که رسیدی، شروع می کنی به چال کردن جفنگیانی که تو مغزت بهشون اجازه ی رشد دادی. سیگار که تموم شد از اون زیر میای بیرون و می بینی که همه چیز عوض شده. می بینی که زندگی چقدر زیباست و چقدر دلیل واسه ادامه دادن داری. بعداظهرهای شنبه دست کمی از جمه بعداظهرها نداره.

Bob Seger - Comin’ Home { wma | 4.25 MB }

{ Go To This Post }


Wednesday, October 3rd, 2007

- مرتیکه ی خیکی از سرطان خون نمرد؛ از من بپرسی می گم که پول زیادی اونو خفه کرد.

+ حالا حتمن تخم و ترکه اش افتادن دنبال ارث و میراث یارو. بچه هاش هم دارن هم دیگه رو جر می دن.

- زن اخریش گفته که همه ی دارایی اون بابا مال اونه و باید زودتر به نامش بشه.

+ زرررررشک…

- دیدیش؟

+ کیو؟

- زن یارو رو دیگه. تیکه ایه واسه خودش. پسر بزرگ پیرمرده بدش نمیاد دستی بهش برسونه.

+ من جای یکی از پسراش بودم با زنه می ریختم رو هم.

- تو رو ول کنن ترتیب منم می دی پسر!

+ جدی می گم. چرا که نه؟

- هه هه! این که ترتیب منو بدی؟!

+ نه بابا! این که با زن یارو یه کاسه می شدم رو می گم.

- که چی بشه؟

+ که پول هارو بکشیم بالا. اگه نمی شد، باز هم چیزیو از دست نمی دادی. یه حالی کردی دیگه بالاخره.

- فکرشو بکن، پسر بزرگه این کارو بکنه.

+ فقط باید حواسش باشه زنه دورش نزنه.

- جالبه!

+ جالب ترش عکس این قضیه اس. زنه با همه پسرای یارو بریزه رو هم، اخر سر هم پسرا ببینن یه کلاه به چه گشادی رفته سرشون.

- شانسو ببین. داف هم نشدیم، بریم زن یه مایه دار رو به موت بشیم.

+ اگه ما داف هم می شدیم، پول که بهمون نمی رسید هیچ، پسراش یه سیخی هم بهمون می کردن.

- اره! راس می گی، تو این یه مورد هیچ شکی ندارم.

{ Go To This Post }