
پریود شب زنده داری های دردناک ام هر روز به روشنایی خورشید تف می کند. در این مدت پریودهای رنگارنگ تنها توشه ای است که به وفور دارم. پریود روحی ام پشت به من به دیوار کنار پنجره لم داده و پک های عمیقی به سیگارش می زند. ان یکی به یاس فلسفی دچار شده، دیگری هم از فرط روشنفکر بازی هایش اسم خود را فراموش کرده و در راه سخن پراکنی های کسل کننده باردار شده است. پریودهای احمقی که چیزی از زمان سرشان نمی شود، تمام بودنم را به چشم بر هم زدنی پر می کنند، احساس تنهایی را می رباییند و درد را به من هدیه می دهند.
تحمل پریودهایی از این دست کار چندان سختی نیست. دردناک ترین بخش ماجرا زمانی رخ می دهد که اینه انتظار لبخند زدن از من دارد. هرچند، او گناه ندارد، این فرهنگ اوست که می پندارد از دردی که می کشی باید لذت ببری.
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]