
Last night walking through my repeated fuckin’ nightmares
Suffering torture again and again
A fucked up man in the corner of the cafe’
A man who smokes nothingness
A man who smokes just to drown the pain
And think nothing
Am I the only one crushed by the weight of the world?
...
Save me... Because I’m the only one crushed by the weight of the world...
...
Antimatter: The Weight Of The World
Save me, because I'm in a sea of beings
And there's no deny, the waves are holding me under
I'm drowning in a thousand faces
Alien expressions over and over again
I'm trying to scream but I can't exhale
The world seems to spin as I'm left on this square
With no will to hold on
Am I the only one crushed by the weight of the world?
Save me...
I think I've swallowed more than I can comprehend
A soul laid low
A soul has lost its faith again, wide awake in this hole
A maggot on a plate again, wide awake in this hole
A soul has lost its faith again
I've lost myself too long
Am I the only one crushed by the weight of the world?

…
زن: کاش باهاشون نساخته بودی!
مرد: من فقط قول داده بودم کمک کنم برای جلو انداختن آزادیت.
زن: آزاد شدم؟
مرد: از خودت نشدی.
زن: از ما نشدم.
مرد: اگه از اول راه اومده بودی باهاشون.
زن: خفه شو!
مرد: منظورم این نیست که…
زن: خفه شو، گفتم.
مرد: خفه شم؟ تو که بعدش با یه چَکشون تا آخر خط رفتی، اگه…
زن: یه چک اونا؟ من از تو شکستم. از تویی که حقیر می کردی. خود تو… که می فروختی منو…
مرد: (می گرید) شده بودم یه قربونی، چشم بسته تو کشتارگاه.
زن: تو شده بودی؟
مرد: توی گُهِ خودم فروتر می رفتم با هر تلاش که می کردم برای فرار. می ترسیدم.
زن: پس من چی؟
مرد: برای تو می ترسیدم.
زن: تو من نبودی.
مرد: ترسم همه از اون بود که مبادا… که مبادا… نگران بودم که تو، جلوی چشم من…
زن: چه فرقی می کنه، جلوی چشم تو یا پشت سر تو؟ اون چه جلوی چشم تو اتفاق می افته، همه ی اون چیزی نیست که توی جهان اتفاق می افته.
مرد: می گفتن به زنا اونجا… تصورشم کمرمو می شکست.
زن: می ترسیدی به من تجاوز بشه؟ همه ی ترست از همین بود؟
مرد: پس چی؟ می خواستی ر ِنگ بگیرم و برقصم از تصور این که…
زن: وقتی که کوبیدن اون در بی دفاعو، تجاوز نبود؟ وقتی که هجوم آوردن تو اون خونه تسلیم و زندگی معمولی ما رو پاشوندن به ترس، تجاوز نبود؟ وقتی که منو مثل یه شکار بی ارزش و ناخواسته می کردن توی گونی و می بردن به مسلخ، تجاوز نبود؟ اون وقت تو نگران بودی که تجاوز نشه به من؟
مرد: منظورم از تجاوز… تو زن منی، اونای دیگه…
زن: تجاوز، برا تو فقط جنسیشه که فجیعه؟ زن واسه تو فقط زنِ توه که…
مرد: معلومه که نه… ولی… من پس به خاطر کی شکستم که نذارم به زنم تجاوز بشه؟
زن: من یا زن تو؟ تجاوز به من برا تو غیر قابل تحمله برا این که فکر می کنی به چیزی که مِلکِ طلق ِ توس تجاوز شده.
مرد: نه دیگه، نشده! عجز و ضعف نشون دادنِ من نذاشت که…
…
پرومته در اوین
ایرج جنتی عطایی
اکتبر 1997 برلین
عکس: اجرا در سالن Royal Court انگلستان
© Copyright (Image & Piece): Iraj Janatie Ataie
هیچ وقت کاغذ روی سیگار را نمی کنم. حس می کنم سیگار در چند روزی که درون پاکت است، کم تر هوا می کشد و توتون سیگار تازه تر از زمانی می ماند که کاغذش را بکنی.
دوستی می گفت تو که یه پاکت رو تو یه روز تموم می کنی، دیگه چرا کاغذشو نمی کنی؟
میای بریم زیر بارون؟ چتر هم نبریم که جفتمون خیس شیم، باشه؟ بیا دست همو بگیریم و بدوییم. بعدش یه دونه بستنی می خریم و با هم می خوریم. یه گاز من یه گاز تو. نه! یه گاز تو بعد یه گاز من. بعد که حسابی یخ زدیم وایسیم به دماغای قرمز شده امون بخندیم. بعد من دستاتو می گیرم و ها می کنم، تو هم همین کارو بکن، باشه؟ بعد دماغامونو بزنیم به هم، بعدش همینجوری وایسیم ذل بزنیم تو چشای هم. بعد تو بپر رو اب جمع شده رو زمین که بپاشه رو من. بعدش فقط تو بخند که من تماشات کنم، باشه؟ بعد شم در رو که من بیام دنبالت. بعد که رسیدم بهت همو بغل کنیم و با هم بخندیم، باشه؟ فقط قول بده که سرما نخوری، من به جات مریض می شم، باشه؟ بعد تو بیا ازم مراقبت کن. وقتی داری ازم مراقبت می کنی، میای بغلم؟ بیا، باشه؟ قول می دم مریض نشی. من بوست نمی کنم که سرما نخوری، ولی تو بوسم کن، باشه؟
Siavash Ghomayshi: Winter
تنهایی هیچ سودی نداشته باشد، این حسن را دارد که افراد حال به هم زن را دیگر نمی بینی. ادم هایی که وقتی می بینیشان اظهار دلتنگی می کنند و وقت نبودنت خنده های شیطانیشان را می شنوی. پسر هایی که روزشان را با تشریح اندام جنس مخالف شب می کنند و اگر تو لب باز کنی اماج فحش ها و مسخره کردن هایشان قرار می گیری. دخترهایی که جواب سلامت را به زور می دهند و هر حرفت را برچسبی می زنند و اگر حالشان را بپرسی حس می کنند که می خواهی هم بسترشان شوی. افرادی که همه کارشان را به حق می دانند و به راحتی به خود اجازه می دهند وارد حریم شخصی ات شوند.
ادم هایی که وقتی از دور تو را می بینند یا راهشان را کج می کنند یا رویشان را به سمتی دیگر. نمی دانم چه فکری در سر دارند. نمی دانم چرا با این کارها هنوز اصرار بر داشتن رابطه دارند. - مرد باشید و عین ادم بیاید بگویید: فلانی از تو خوشم نمیاد، یه برنامه بریز دیگه نبینمت. - تخم این را هم ندارند، که اگر داشتند هزار باره این کار را کرده بودند.
«می تونم بیشتر باهاتون اشنا بشم؟»
حالم از این جمله ی کلیشه ای احمقانه به هم می خورد. نت را هم به گه کشیده اند. مرزها را هم درنوردیده اند، چرا که اگر تا دیروز این را تنها به دخترها می گفتند، امروز جنسیت دیگر برایشان مهم نیست. تهوع برانگیز تر این که هنوز دو جمله رد و بدل نکرده پیشنهاد سکس می دهند و به بای سکشوال بودنشان افتخار هم می کنند.
تنهایی با تمام درد هایی که دارد، بعضی وقت ها با لذت همراه می شود و می توانی راحت نفس بکشی و هوای پاک اطرافت را بی دغدغه به ریه ها سرازیر کنی.
ساعات شومی در زندگی ام ریشه دوانده که گاهی نفرینشان مرا تا سر حد مرگ به پیش می برد. ساعات نبودنت. ساعات ته کشیدن من. ساعات یکی شدن اسپید و پنیر و کاشی. ساعاتی که مخم انقدر تعطیل می شود که تزریق اسپید با کشیدن پنیر برایم یکی می شود، نهایت تفاوتشان این است که مثلا هنگام کشیدن پنیر حس وینستون لایت را دارم و زمان تزریق حس وینستون عقابی، کاشی هم یک چیزی بین این دو. مضحک تر این که هیچ تغییری هم در حالم ایجاد نمی کنند.
نه سفیدی دردی از من دوا می کند نه کشیدن جوئینت. نبودنت را هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند پر کند. تنها نفس کشیدن ارزوی بودن با توست که مرا زنده نگه داشته و بقیه چیزها همه بهانه است؛ بهانه ی این که نیستی، و با این بهانه مدتی است گول خورده ام و خود را به بیهوده ها مشغول کرده ام.
پیوند سنت و مدرنیته به این شکل است که در کافه ها هنگام افطار، آش سرو می کنند. بعید نیست به لیست قهوه، نسکافه، کاپوچینو و از این قبیل نوشیدنی های ژیگولی، قلیان هم اضافه شود. لم دادن به مخده و کشیدن قلیان و میل کردن یک کاپوچینوی ایتالیایی و ورق زدن کتاب سلینجر هم نوعی الترناتیو است.

نمی دانیم
اگر عبور کنیم
وارد شده ایم
یا خارج
نمی دانیم
اگر گام برداریم
دور شده ایم
یا نزدیک
ایستاده ایم
حیران
نمی دانیم بخندیم
یا گریه کنیم
باورم نمیشه. معادلات ابلهانه ی این جهان در ذهن کوچک من نمی گنجند.
خدا!
خدای محترم!
خدایی که همه چیزهای خوب را برای خود گلچین می کنی!
اخه چرا عمران صلاحی نازنین؟
این همه ادم لعنتی، اگه مردی یکی از اونا رو ببر پیش خودت.
قصه ی سگ پرسه های شبانه...

May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]