
سر کلاس که نشستم حس می کنم نفسم بند اومده و چند لحظه ی دیگه اس که بمیرم و خلاص. استاد لعنتی هم یک نفس تمام جفنگیاتی رو که یکی دیگه بهش دیکته کرده با شهوت تمامی ناپذیری تو مغز من فرو می کنه. سعی می کنم خودمو تو درس این مردک غرق کنم، ولی نمی شه، هر چند لحظه یه بار فکر می کنم که می شه بازم از این اتاقک نکبت بار برم بیرون؟، مثه حس یه زندونی حبس ابد که انداختنش انفرادی و تمام حسرتش دیدن دوباره ی میله های سلول قبلیشه. منم تمام دلخوشیم اینه که به نسکاله ای فکر کنم که بعد کلاس می خوام بخورم.
نوشته هامو که دوره می کنم، می بینم تو همشون بدون استثنا از یه چیزی گله کردم، انگار که هیچ زمان خوشی تو زندگیم نبوده. بی انصاف نیستم... به جان خودم. مسایل ریز و درشت انقدر اذیتم می کنن که فقط دلم می خواد همونارو ببینم و همونارو بنویسم و بقیه چیزا پشم. وقتی تمام روزم سر یه حرف کوچیک به گه کشیده میشه، دیگه یادم می ره که نسکاله تو این هوای جهنمی چه حالی می ده یا خوردن شکلات چه لذت فوق العاده ای رو بهم تزریق می کنه. اون موقع دیگه همه چیز تحت الشعاع قرار می گیره و من ناخواسته تسلیمم.
به دیواری تکیه داده ام و دود سیگارم را با ارامش به درون حلقم روانه می کنم. پرده ارام ارام بالا می رود و نمایشی مسخره اغاز می شود.
- پک اول
تنها خاک دیده می شود و به فاصله ی زمانی مشخصی باد می وزد. صدای انفجار همه جا را نورافشانی می کند.
بوی باروت، خودخواهی، حماقت، تجاوز، عرق، خون، درد...
راوی اغاز میکند و این کارزار مضحک را شرح می دهد و نمایش را به جلو می راند. همه چیز تکرار می شود و تماشاگران از این تکرار مکررات لذت می برند و هورا می کشند.
- پک دوم
خودخواهی، بی فکری، خودخواهی و دیگر هیچ...
درد، عرق، خون، جیغ...
ونگ نوزادی ارامش را بر من حرام می کند. این لعنتی این جا چه می کند؟
راوی مدام فکش را می جنباند. نفسی تازه می کند و ادامه می دهد: وسط این همه اتش زندگی هنوز جریان دارد و مردم حق زندگی دارند و باید رندگی کنند.
- پک سوم
پرده را کشیده اند و تنها سر و صدایی نا مفهوم شنیده می شود. فکر نوزاد عذابم می دهد، هیچ دلیل عقلی وجودش را وسط این جهنم توجیه نمی کند.
- سیگارم را خاموش کرده ام
این نمایش از ابتدا بوی شاش می داد - بوی سیگار بود که مانع تشخیص می شد - و من هم فریب بازیگردانانش که اصرار داشتند این همه حماقت را عاقلانه جلوه دهند را خوردم. جالب اینجاست که راوی تمام مدت این صحنه ها را شیوه ی صحیح زندگی در این زمان معرفی می کند و با اعتماد به نفس تلاش دارد تا بار دیگر مرا با داستانش همراه کند، اما زمانی که من سیگارم را خاموش می کردم او مرا ندید و هنوز تصور می کند بوی گندش را نشنیده ام.
Reamonn: Supergirl
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]