
دستان بی حس شده ام چه تلاش باطلی برای بغل کردن تو دارند.
پدرم تنها سوال بی جواب زندگانیش را از من به رسم همیشه تکرار می کند : "بچه درستو خوندی؟"
درست وسط این جهنم مسخره احساس سرما می کنم.
- پدر! سردت نیست؟
- هرچی بشتر تلاش کنی به نفعته، آدم با تلاش به همه جا می رسه، دیر وقته نمی خوای بخوابی؟
- پدر! یه نخ سیگار نداری به من بدی؟ شاید گرمم کنه، صدای استخونامو دارم میشنوم.
- ما که زندگی بدی نداشتیم، ولی تو باید بهتر از ما زندگی کنی.
- این سیگاره که فیلتر نداره... حتما باید التماست کنم تا آتیشتو هم بهم بدی؟
- تو این همه امکانات داری، زمان ما یه کدومه اینا نبود.
- گرمم نکرد، یه چز بهتر نداری؟ یه استکان زهرماری شاید بتونه کمکم کنه...
سرما تمام وجودم را دربر گرفته، و خیال ابلهانه ای است پنداشتن اینکه بی حضور تو گرما را نفس بکشم.
May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 June 2007 July 2007 August 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010
Subscribe to Posts [Atom]