فوت کردن هم دیگه حالمو عوض نمی کنه، خسته ام، می فهمی اینو؟


 

فقط دلم می خواست کنارم بودی، خسته ام، شاید دارم کارای نکردمو توجیه می کنم، ولی دست خودم نیست، کاش بودی، کاش...


 

روزهای جهنمی کش آمده ی بهاری بی شرمانه پیشنهاد هم بستر شدن را به من می دهند که با گذر زمان دیگر شکل تجاوز را به خود گرفته است.

چند روزی است اسپری خود را عوض کرده ام تا بوی کثافت کاری های اطرافیان عزیزم به رنج حساسیت فصلی ام اضافه نشود.

مسخره ترین بخش زندگی من این شده است که برای لمس کردن نگاهت باید از جماعتی که با من سر جنگ دارند کسب تکلیف کنم و جالب این است که تصور می کنند زندگی من را به بهترین نحو ممکن می سازند.

هی! تو که این پایینی! فرق من و تو تنها این است که من یه حاشیه امنیت دارم که فقط امیدواری کسالت باری را به من تزریق می کند و نمی تواند کار دیگری برایم انجام دهد.


 

بی حوصلگی مزمن و کثیفی در رگ هایم رخنه کرده و لحظه هایم را مثل خوره به یغما می برد...

ثانیه ها فاحشه وار تن خود را به دستان کریه بیهودگی سپرده اند و در دل به کرختی من پوزخند می زنند...

توان کارهای روزمره را از دست داده ام. پرده ی اتاقم هم با دهن کجی در بزم این رخوت همراه شده است و اجازه نمی دهد که ذره ای از خورشید به این جهنم سوزان وارد شود.

تبدیل به لشی متحرک شده ام که گاهی خود را اسپری می کند تا بوی گند نگیرد.

...

و "تو"، تنها دلیل زنده ماندنم در این ملانکولی بی پایان.


Archives

May 2006   June 2006   July 2006   August 2006   September 2006   October 2006   November 2006   December 2006   January 2007   February 2007   March 2007   April 2007   June 2007   July 2007   August 2007   October 2007   November 2007   December 2007   January 2008   February 2008   March 2008   April 2008   May 2008   June 2008   July 2008   August 2008   September 2008   October 2008   November 2008   December 2008   January 2009   February 2009   March 2009   April 2009   May 2009   June 2009   July 2009   August 2009   September 2009   October 2009   November 2009   December 2009   January 2010   February 2010   March 2010  

Subscribe to Posts [Atom]