به دیواری تکیه داده ام و دود سیگارم را با ارامش به درون حلقم روانه می کنم. پرده ارام ارام بالا می رود و نمایشی مسخره اغاز می شود.

- پک اول

تنها خاک دیده می شود و به فاصله ی زمانی مشخصی باد می وزد. صدای انفجار همه جا را نورافشانی می کند.

بوی باروت، خودخواهی، حماقت، تجاوز، عرق، خون، درد...

راوی اغاز میکند و این کارزار مضحک را شرح می دهد و نمایش را به جلو می راند. همه چیز تکرار می شود و تماشاگران از این تکرار مکررات لذت می برند و هورا می کشند.

- پک دوم

خودخواهی، بی فکری، خودخواهی و دیگر هیچ...

درد، عرق، خون، جیغ...

ونگ نوزادی ارامش را بر من حرام می کند. این لعنتی این جا چه می کند؟

راوی مدام فکش را می جنباند. نفسی تازه می کند و ادامه می دهد: وسط این همه اتش زندگی هنوز جریان دارد و مردم حق زندگی دارند و باید رندگی کنند.

- پک سوم

پرده را کشیده اند و تنها سر و صدایی نا مفهوم شنیده می شود. فکر نوزاد عذابم می دهد، هیچ دلیل عقلی وجودش را وسط این جهنم توجیه نمی کند.

- سیگارم را خاموش کرده ام

این نمایش از ابتدا بوی شاش می داد - بوی سیگار بود که مانع تشخیص می شد - و من هم فریب بازیگردانانش که اصرار داشتند این همه حماقت را عاقلانه جلوه دهند را خوردم. جالب اینجاست که راوی تمام مدت این صحنه ها را شیوه ی صحیح زندگی در این زمان معرفی می کند و با اعتماد به نفس تلاش دارد تا بار دیگر مرا با داستانش همراه کند، اما زمانی که من سیگارم را خاموش می کردم او مرا ندید و هنوز تصور می کند بوی گندش را نشنیده ام.






<< Home

Archives

May 2006   June 2006   July 2006   August 2006   September 2006   October 2006   November 2006   December 2006   January 2007   February 2007   March 2007   April 2007   June 2007   July 2007   August 2007   October 2007   November 2007   December 2007   January 2008   February 2008   March 2008   April 2008   May 2008   June 2008   July 2008   August 2008   September 2008   October 2008   November 2008   December 2008   January 2009   February 2009   March 2009   April 2009   May 2009   June 2009   July 2009   August 2009   September 2009   October 2009   November 2009   December 2009   January 2010   February 2010   March 2010  

Subscribe to Posts [Atom]