من ِ الان یه پسر بیست و سه ساله اس با یه سری کادو که دور خودش چیده و داره یادش میاره دیروزی رو که با تو گذشته و شبی رو که با دوستاش سر کرده. تو چی دختر؟ داری به چی فکر می کنی؟
May 9, 2008
May 6, 2008
May 5, 2008
May 4, 2008
May 1, 2008

Viguen - Lalaie
{ wma | 2.90 MB }
چی بگم وقتی نه حرفی دارم واسه زدن، نه کاری از دستم برمیاد. یه وقتایی لازمه ادم خفه شه و هیچی نگه، حالا یا با میل خود ادم باشه یا بغض گلوی ادمو گرفته باشه.
Posted @ {12:04 am}
April 29, 2008
وایلت هیل ِ کلدپلی ما را نمود.
پ.ن: سلام و درود ما بر برادران کلدپلی و برادر برایان انو.
Posted @ {5:07 pm}
April 28, 2008
دیدی به بچه ای که هنوز یک سالش هم نشده میگن اقا یا خانوم؟ پشت بندش کوچولو هم نمی گن. مثلن میگن: اقا پارسا! بیا بغل مامانی. بچه اونقدی رو یا لپش رو می کشن بهش می گن کپلی مپلی دولی بولی و از این چیزا، نهایت اسمش رو صدا می زنن، دیگه اقا یا خانوم گفتن چه صیغه ایه اخه!
Posted @ {1:34 pm}
یه روز تکراری دیگه، دقیق ترش یه روز گه ِ تکراری دیگه. از میدون ازادی تا چهارراه ولیعصر پیاده رفتم، بدون توقف. So far away هم که هنوز داره ریپیت میشه.
Posted @ {10:06 am}
April 27, 2008
خیره شدم به مانیتور، هیچ حرکتی هم ندارم، so far away هم ریپیت میشه.
I’m so afraid of waking
Please don’t shake me
Posted @ {10:28 pm}
سر صب تو اون حالت خواب الودگی به جای نرمش و ورزش و شعار دادن ورزش کنیم تا جسمی نیرومند و روحی شاداب داشته باشیم و از این قبیل کس شعرا، یه نخ سیگار بکش بیدار شی که بتونی بیفتی دنبال بدبختی هات.
Posted @ {2:30 pm}
فیلترینگ غیر از پشمکی بودنش بامزه هم هست، نمونه ی بارزش هم بستن سایت هایی مث اورکات و مای اسپیس و اینا، و باز بودن 360 ه. حس میهن پرستانه به یاهو و دهن کجی به گوگل رو حال می کنید؟ جدن ایرانی های عشق یاهو رو حال می کنین؟ بازم بگم که ایرانی باید همه جا خودشو نشون بده؟ یاهو با امکانات مسخره اش حامی ای بزرگتر از جماعت ایرانی نداره.
Posted @ {12:07 pm}
April 24, 2008

نمایشگاه عکس جناب افشارزاده اونقد خوب بود که از شدت ذوق مرگی پایه بودم وسط گالری بغلش کنم و داد بزنم!
پ.ن: تنها نکته ی مثبت امروز همین بود. هرچند که روز خوبی نبود و سر کلاسش هم گیج بودم و یه سری خاطره داشت تو مغزم رژه می رفت.
Posted @ {1:08 am}
April 21, 2008
ما ها نسلمون یه جوریه که بعید می دونم به سی سالگی برسیم. تا اون موقع یا میمیریم یا خودمونو می کشیم. ولی من حتمن یه اثر خفن از خودم به جا می ذارم که هرکی ببینتش بگه این یارو حیف بود خودکشی کرد. تا قبل سی سالگی ازدواج می کنم و یه بچه از خودم به جا می ذارم. ایندگان به من و هنرم خواهند بالید.
Posted @ {9:43 pm}
من بدون سیگار و تام ویتس رسمن یه چیزی کم دارم. خودمو شاید، نمی دونم. یه چیز خیلی بزرگ، یه حفره ی گنده که هرچی بخوای توش رو پر کنی نتونی. افه چسی نیست، واقعیت منه.
Posted @ {1:02 am}
April 19, 2008
از صبح که پا شدم یه سره دلم می خواد Staind گوش کنم و سیگار بکشم. تنها دلیل قانع کننده واسه خودم هم می تونه صداش باشه که دوس دارم.
Posted @ {3:31 pm}
- عطرتون چه خوش بوئه.
+ مرسی!
- چی هست؟
+ دانهیل.
- از اینا که تبلیغشو جدیدن نشون می دن؟
+ نمی دونم.
- دانهیل… سیگارش هم قدیمیه، عطرش خوبه.
+ دانهیل چیز بد نداره اقا!
- امتحان کردین، هان؟ ولی زود شروع کردین.
امشب حرف این اقایی که تو اسانسور دیدم، یهو خراب شد رو سرم، دیگه نتونسم چیزی بگم بهش. فقط لبخند می زدم بهش تا در باز شد و شب خوش گفتم و وقتی پشتم بهش بود باز گفت زود شروع کردین.
همیشه با اینایی که حس می کنن خیلی می فهمنن و هرجا ادمو دیدن باید کلاس درس برپا کنن و نصیحیت به خوردت بدن مشکل داشتم. وای! سیگار می کشی؟ چه کار بدی. چه پسر بدی، هزار و یکی درد و مرض می گیری، پیف پیف پیف! هوا رو هم الوده می کنی. تز صادر می کنن واسه زندگی ادم. اخه یکی نیست بگه شما ها که کون خودتون از همه گهی تره و بوی گندش همه جا رو ورداشته، برید کون گهی خودتونو پاک کنید بعد بیاید گوز گوز کنید.
ولی این اقای محترم سیبیل طلایی ِ توی اسانسور، به هیچ وجه جزو این دسته از مخلوقات نبود. بعضی وقتا تو این شهر ادمایی پیدا می شن که شعورشون بیش از حد می رسه. اینا رو ننوشتم که بگم مثلن الان متحول شدم و از این جفنگیات، فقط خواستم یادم بمونه که یه وقتایی یه غریبه می تونه یه حس عجیب غریب ِ خوب تو ادم به وجود بیاره و بهت نزدیک بشه که دیگه فک نکنی طرف غریبه اس و این که اون هم سیگاریه بیشتر بهت اطمینان می ده.
Posted @ {2:45 am}
April 14, 2008

«جووونُم!»
{ حسن و دیو ِ راه ِ باریک ِ پشت ِ کوه – کارگردان: افشین هاشمی }
پ.ن 1: افشین هاشمی ِ بلا مرده!
پ.ن 2: هدایت هاشمی ِ عشقولانه ی صدا مامانی!
Posted @ {10:17 pm}
April 13, 2008
- من هر فیلمی که مارلون براندو توش باشه رو دوست دارم.
+ اتفاقن منم عاشق فیلمایی ام که جولیا باند توش بازی کرده.
Posted @ {10:55 pm}
April 12, 2008
April 10, 2008
مستی، بی منطق ترین راه ممکن واسه فرار از واقعیته، فرار از خودت و دنیایی که قرار بود بسازی و حالا بعد بیست و خورده ای سال ریدی توش. وقتی که یه نخ سیگار می کشی می تونی سه چهار دقیقه خودتو از دست موجودات تک سلولی که مث خوره دارن توی مغزت وول می خورن، نجات بدی. ولی مشروب دقیقن عکس سیگار کشیدن عمل می کنه، یعنی به جای این که تو رو از دست فکرت نجات بده، بیشتر متمرکزت می کنه. درست مث این که شنا بلد نباشی و با چن نفر رفته باشی کنار دریا خوش بگذرونی و اونا شوخی شوخی بندازنت تو دریا. حالا هی دست و پا بزن و کمک بخواه، بقیه وایسادن هر هر می خندن بهت.
Posted @ {10:53 pm}
I found it tonight that you really drive me crazy when you laugh. I’m drunk; I know it baby, but my brain works more than ever.
Posted @ {1:20 am}
April 4, 2008
Can you even imagine a fucked up situation that I’m in it, FiBi?
به گا رفتم. به همین سادگی به همین خوشمزگی.
Posted @ {1:19 am}
April 2, 2008
Hey folks!
We are driving to peace!
We are on a road to dance!
We are going to kiss each other!
Emmm…
Now!
We are on {Rhapsody Avenue}
p.s: our cliquey music blog
Posted @ {1:37 am}
March 31, 2008
دیشب خواب دیدم بیضایی یه تئاتر داره کار می کنه، یعنی داره اجرا میشه، بعد یه بازیگر نداره، من میرم تست می دم و قبول هم میشم. احتمالن تاثیر کافه نشینی با الهام بوده و صحبت هامون در مورد بیضایی.
Posted @ {2:20 pm}
{ + }
خیلی وقت پیشا سیاوش لینک این ویدیو رو داده بود.خیلی دنبالش بودم. من احتمالن از اونام که دورخیز بکنم و بپرم بغل Juan Mann و یه یک ساعتی ولش نکنم.:دی!
Posted @ {1:44 pm}
March 30, 2008
وقتی تنهایی رو کنار خانواده ات و دوستات تجربه می کنی، فردایی که دیگه هیچ کدومشون رو نمی بینی دیگه چیزی نداری که واسش دل تنگی کنی. حالا کجا باشی هم زیاد فرق نمی کنه، یه جهنم دره ای تو اروپا یا هر قبرستون دیگه ای.
Posted @ {11:57 pm}
دیروز بعدالظهر تنهایی رفتم بیرون، تنهایی موزیک گوش کردم، تنهایی سیگار کشیدم، تنهایی شکلات تلخ خوردم، اومدم خونه. بامزه اس که هر وقت حالم بده و به یکی احتیاج دارم که کنارم باشه، هیچ کس نیست.
پ.ن: دیشب میثم بهم گفت: کسخل وای میستادی یه خورده دیرتر با هم می رفتیم.
