<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/2.3" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>Boozy Words</title>
	<link>http://emotionalwinter.com/boozywords</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 19:03:06 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.3</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title></title>
		<link>http://emotionalwinter.com/boozywords/2008/01/13/5/</link>
		<comments>http://emotionalwinter.com/boozywords/2008/01/13/5/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 19:03:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://emotionalwinter.com/boozywords/2008/01/13/5/</guid>
		<description><![CDATA[
سوژه های زیادی برای نوشتن مانده. سوژه های زیادی برای سکوت. در این روزهای پاییزی انگار تنها من و تو مانده ایم و هیچ موضوع خاصی نیست که مثل باران های دسامبر جذابیت داشته باشد.
دنیای ساکن و بی انگیزه ای که ساخته ایم. روراست باشم، ساخته ام. همیشه یاد گرفته ام مسئول کار هایی باشم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">
<p class="MsoNormal" style="text-align: right" align="right"><span dir="rtl" style="font-size: 9pt; line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'" lang="FA">سوژه های زیادی برای نوشتن مانده. سوژه های زیادی برای سکوت. در این روزهای پاییزی انگار تنها من و تو مانده ایم و هیچ موضوع خاصی نیست که مثل باران های دسامبر جذابیت داشته باشد.<o:p></o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: right" align="right"><span dir="rtl" style="font-size: 9pt; line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'" lang="FA">دنیای ساکن و بی انگیزه ای که ساخته ایم. روراست باشم، ساخته ام. همیشه یاد گرفته ام مسئول کار هایی باشم که انجام داده ام. زندگی تجربی یادم داده که بهای اشتباهاتم را تنها و تنها خودم باید بپردازم. پس جای زیادی برای پشیمانی باقی نمی ماند. گاهی همه چیز در خنده ات خلاصه می شود. بیا روراست باشیم. درست است که گاهی حتی &#8220;پوستت هم مرا به گریه می اندازد&#8221; ولی فقط چند ساعت کافی است که حس عدم اطمینان چنان تمام مرا ببلعد که از تمام فانتزی های رمانتیکم به خنده بیفتم. واقعیت همان چیزیست که چه بپذیری چه انکارش کنی، حضورش هر روز سنگین تر از دیروز می شود.<o:p></o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: right" align="right"><span dir="rtl" style="font-size: 9pt; line-height: 115%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'" lang="FA">زمستان احساسی من در جایی آرام آرام تمام می شود.<o:p></o:p></span></p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://emotionalwinter.com/boozywords/2008/01/13/5/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
